#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_190

کیارش گفت: « با این سرعت که نمی توان تصمیم گرفت. بعد از تفاهم این دو، تازه خانواده ها باید با هم ملاقات کنند، بعد میشه نظر درستی داد. »

کوشا حرف برادرش را تایید کرد و گفت: « من فقط می خواستم شما رو از تصمیم خودم مطلع کرده باشم، همین. »

خانم فرجاد با رضایت و غرور به او نگریست. « می دونم پسرم، خوشحالم که اینقدر با من و برادرت راحتی. »

بحث میان آنان تا نیمه شب به طول انجامید. شب هنگامی که کوشا و اشکان کنار هم دراز کشیده بودند اشکان به وی قول داد طی چند روز آینده با پاییزان تماس بگیرد و او را متقاعد کند تا با کوشا ملاقاتی داشته باشد.

ـــــــــــــــــــــ

کوشا مضطرب کنار اشکان نشسته بود که شماره ی پاییزان را می گرفت. پیش از اینکه او آخرین شماره را بگیرد سفارش های قبلی اش را برای بار هزارم به وی تاکید کرد. لحن صحبت اشکان که خودش را معرفی می کرد و با شخص پشت خط احوالپرسی می کرد او را متوجه کرد طرف صحبت باید پاییزان باشد.

« بله ... بله ... غرض از مزاحت اینه که ... بله؟ ... کوشا! ایشان هم خوب ... نه خیر همین جا هستند ... می خواستم عرض کنم که بله ... بله با خودشون ... ولی من می خواستم بگم که ... بله چشم ... پس با خودشون صحبت می کنید ... چشم چشم، شما هم سلام برسونید، گوشی خدمتتون. »

اشکان با چشم غره گوشی را به سمت او گرفت و گفت: « راستی که به هم می آیید ... مظلوم تر از من نیست که سر به سرش بذارید. این که نگذاشت من حرف بزنم، میگه میخواد با خودت حرف بزنه. »

کوشا با شک و دلهره گوشی را گرفت و آرام پرسید: « جان من راست میگی اشکان؟ شوخی که نمی کنی؟ »

« نه جدی میگم ... حرف بزن، منتظره. »

کوشا نفس عمیقی کشید و به استقبال پاییزان رفت که پشت خط انتظارش را می کشید. ابتدای صحبت هم برای او و هم برای پاییزان پر از اضطراب و نگرانی بود. هر کدام در فکر بودند سکوت را با چه جمله ای می توان شکست. پاییزان لب به سخن گشود و از اشتیاق مادرش برای دیدن او گفت.

اشکان که با دقت کوشا را زیر نظر داشت متوجه ی موج شعفی شد که چهره ی او را پوشاند. هنگامی که کوشا با شوق غیر قابل وصفی مکالمه را به پایان رساند با هیجان رو به اشکان کرد و گقت: « قرار شد پس فردا مادرش رو ملاقات کنم. »

اشکان از صمیم قلب او را در آغوش کشید و برایش آرزوی موفقیت کرد.

romangram.com | @romangram_com