#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_189


کوشا در اتاق را باز کرد. خانم فرجاد همراه کیارش مشغول دیدن تلویزیون بودند. اشکان که زودتر از وی خود را به آنها رسانده بود با صدایی بلند گفت: « مادر جان، کوشا می خواد زن بگیره. »

کوشا که در حال آماده کردن مقدمه ی معقولی برای شروع صحبتش بود با شنیدن این حرف اشکان لبخند بر لبش خشک شد. با فریاد گفت: « اشکان! »

اشکان کنار خانم فرجاد و کیارش که هر دو با تعحب به کوشا خیره شده بودند نشست. با خونسردی گفت: « حالا قدر این کار منو نمی فهمی. حالا زوده بفهمی از چه موقعیت دشواری نجاتت دادم. اگه این کار رو به عهده ی خودت می ذاشتم تا فردا صبح هم چیزی نمی گفتی. »

کوشا فرصت نکرد حرفی بزند، خانم فرجاد با تعجب گفت: « اشکان راست میگه؟ قصد ازدواج داری؟ »

کوشا من من کنان کنارشان نشست و گفت: « نه، مسئله آنطور که اشکان هم گفت نیست. فقط می خواستم راجع به این مسئله با شما مشورت کنم. »

کیارش گفت: « بگو، گوش می کنیم. »

کوشا نفس عمیقی کشید و تا خواست لب بگشاید اشکان پیشدستی کرده و گفت: « بذارید من به جاش توضیح بدم ... کوشا می خواد در رابطه با بهاران خانم با شما صحبت کنه. کوشا به ایشان علاقه مند شده و میخواد نظر شما رو در این باره بدونه. »

کوشا نفس خود را آزاد کرد و با نگاهی تند به اشکان گفت: « می خواستم بگم، اگه اجازه می دید بعد از آشنایی بیشتر، این ارتباط حالت رسمی تری به خودش بگیره. »

کیارش متفکرانه گفت: « ازدواج مقوله ی بسیار جدی است. نمیشه به همین سرعت درباره ی آن تصمیم گرفت، در ضمن تو هنوز دانشجویی. »

« تا یک سال دیگه درسم تموم میشه. »

خانم فرجاد گفت: « پاییزان در برخورد اول دختر خوش قلب و ساده ای به نظر آمد. البته نمیشه درباره ی کسی به طور کامل با یک بار دیدن اظهار نظر کرد ولی اعتراف می کنم به دل من نشسته. » و خنده ی ریزی کرد.

کوشا با خشنودی لبخند زد.


romangram.com | @romangram_com