#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_188
« می خوام با مادر و کیارش به طور جدی در مورد پاییزان صحبت کنم. اگه دوست داری تو هم می تونی باشی، البته اگه جدی باشی. »
« کوشا جان به تو قول میدم دست از پا خطا نکنم. »
کوشا ناباورانه گفت: « امیدوارم. »
پس از مکث کوتاهی گفت: « اما اول دوست دارم با خودش صحبت کنم. متاسفانه به دلیل بیماری مادرش گرفتاره و به هیچ عنوان حاضر نمیشه همدیگر رو ببینیم. نمی دونم با این قضیه چه کنم. » و با نگاه معناداری به اشکان نگریست.
اشکان که متوجه ی نگاه او شده بود گفت: « منظورت از اینکه با این نگاه خبیث به من خیره شدی چیه؟ از حالا به اطلاعتون برسونم که بنده به هیچ عنوان در مسائل زناشویی دخالت نمی کنم. »
لبخندی موذیانه بر لبان کوشا نقش بست، گفت: « مگه ادعای رفاقت و برادری نمی کردی؟ »
« چرا، هنوز هم این ادعا رو دارم. ولی ادعای جان نثاری ندارم. »
« یک تلفن ناقابل که این حرف ها رو نداره. »
__________________
اشکان با التماس گفت: « کوشا به من رحم کن، دایی بهاران خانم منو نصف می کنه ... تو که ندیدیش. به کیارش بگو این کار رو بکنه. »
« این فقط کار خودته، نه هیچ ## دیگه ای. زبان تو مار رو هم از لانه اش بیرون می یاره. »
اشکان با رضایت از این تمجید کمی نرم شد و گفت: « قول نمیدم، باید فکر کنم. اگر خطر جانی داشته باشه از همین حالا بگم که قبول نمی کنم. »
کوشا با خوشحالی گفت: « خوبه، بریم پیش مادر. تا کیا خانه هست می خوام با هر دوشون صحبت کنم. »
romangram.com | @romangram_com