#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_187
اشکان به او نزدیک شد. دستی به شانه اش زد و گفت: « تو که خوب نمی شناسیش. »
« چرا می شناسم، همین برایم تعجب آور شده. من با قلبم او را می شناسم. احساس می کنم تمام زوایای روح و قلبش را می بینم و درک می کنم. وقتی برام از گذشته اش می گفت یا از خودش برام تعریف می کرد، احساس می کردم از قبل همه ی این چیزها رو می دونستم. نمی دونم درک می کنی یا نه؟ » و با لبخند نامفهومی به اشکان نگاه کرد.
« فکر می کنی او هم به تو چنین احساسی داره؟ »
کوشا شانه ای بالا انداخت و گفت: « خودش به من چیزی نگفته، ولی فکر می کنم ... »
ناگهان اشکان مانند ترقه از جا پرید و او را محکم در آغوش کشید.
« خدای من، پسرم تو رو از همین حالا در لباس دامادی می بینم. در حالیکه خودم کنارت ایستادم و به سختی راه و رسم زندگی رو یادت می دم! کوشا جان، به تو تبریک میگم ... تو عاشق شدی فرزند ... عاشق. »
کوشا که از این تغییر ناگهانی جو ناخشود به نظر می رسید با دلخوری خودش را از او جدا کرد: « بس کن اشکان، من جدی صحبت می کنم. »
اشکان ژست پدرانه ای به خود گرفت و با دست چند بار به پشت او زد. گفت: « می دونم عاشق پاکباخته، دلداده ی سرسپرده، می دونم کوشا بدبخت، می دونم کوشای نگون بخت، آخه زود بود خودت رو به این روز بندازی. »
« ای بابا، تو مثل اینکه به جای کمک، موضوع جدیدی برای شوخی هات پیدا کردی. »
اشکان سعی کرد جدی باشد. « آخه چه کاری از من ساخته است؟ هر که خربزه میخوره پای لرزش هم می شینه. بگو بیینم موقع خوردن خربزه یاد من بودی؟ پیش خودت گفتی بذار یک قاچ هم به این رفیق شفیقم بدم تا بدونه خربزه چه مزه ایه؟ معلومه که نه ... همه رو یک جا خوردی و حالا به یاد من افتادی. »
کوشا اخمهایش را در هم کشید. احساسش چنان در نظرش پاک و با ارزش بود که این شوخی های اشکان رفته رفته عصبی اش می کرد. اشکان که متوجه ی حال او شد، سرفه ای کرد و جدی شد.
« عذرخواهی می کنم ... آچار فرانسه در خدمت شماست ... بفرمایید. »
romangram.com | @romangram_com