#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_186
« ببینم کوشا جان، تو از چه زمانی این دو تا گوش کوچک و زیبای منو مثل دو تا گوش دراز و بدقوراه می بینی؟ باید به چشم پزشک مراجعه کنی ... فکر نمی کردم مشکل بینایی ات اینقدر جدی باشه. »
کوشا کتاب را بست. « چطور مگه؟ »
اشکان کنار صندلی روی تخت نشست و گفت: « از قیافت هنگام مطالعه خیلی خندم می گیره. فکر می کنم فیثاغورث هم وقتی مشغول اختراع و اثبات فرمول هاش بود مثل تو اخم نمی کرد. »
کوشا که بیش از آن نمی توانست خنده اش را مهار کند، با صدای بلند خندید.
« که اینطور، پس قیافم دستم را رو کرده. »
اشکان جدی شد و پرسید: « از وقتی مادر رو از بیمارستان مرخص کردیم با این حال و احوالت اعصاب منو به هم ریختی. درست حرف بزن بگو چی شده؟ »
غبار اندوه چهره ی کوشا را پوشاند. « هیچی نشده، فقط فکرم مشغوله ... همین. »
اشکان با محبت به او نگاه کرد. « ببین کوشا جان، من و تو از بچگی با هم بزرگ شدیم! تو علاوه بر دوست برای من برادر هم هستی. خودت هم خوب می دونی بعد از این همه سال من تو رو خوب می شناسم، هم تو منو ... پس بگو چی اذیتت می کنه؟ »
با شنیدن این حرف ها کوشا سر بلند کرد. چقدر دلش می خواست این اضطراب و نگرانی را با کسی قسمت کند و به کسی این درد بی علاجش را بگوید و راز قلبش را بیان کند. نفس عمیقی کشید. نمی دانست از کجا شروع کند ...
اشکان انگار فکر او را خواند چون به سرعت گفت: « راحت باش، از فکری که الآن از ذهنت می گذره برام بگو. »
در ذهن کوشا تنها یک کلمه تکرار می شد. پاییزان، پاییزان، پاییزان ...
سرش را تکان داد و گفت: « هر چه می خوام بگم مربوط به پاییزانه.
کوشا چون او ا منتظر دید ادامه داد: « حس غریبیه اشکان، فکر نمی کنم بتونی حالم رو درک کنی. فکرش لحظه ای دست از سرم بر می داره. وقتی به او فکر می کنم، به چشمهایش، یک جور شادی همراه غم به دلم چنگ میزنه. احساس می کنم وقتی اسمش و می شنوم قلبم میریزه. »
romangram.com | @romangram_com