#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_185
پاییزان با من من گفت: « پسر خوبیه. »
سمانه نفس آسوده ای کشید. برق شادی در نگاهش درخشید. از صحبت های دخترش راجع به کوشا چیز بدی استنباط نکرد.
« خیلی دلم می خواد از نزدیک با او ملاقات کنم. »
پاییزان با تعجب گفت: « ولی مامان ... موضوع جدی نیست. »
« ولی من دوست دارم او رو ببینم، می تونم؟ »
« نمی دونم، شماره ای ازش ندارم. یک بار خودش با من تماس گرفت، ولی من ازش خواستم تا مدتی دیگر تماس نگیره. او گفت منتظرم می مونه. »
سمانه زمزمه کنان گفت: « دوست داشتم او رو ببینم. »
پاییزان پاسخی نداد. داروهای سمانه را به او خوراند و هنگامی که پلک های او بر هم افتاد اتاق را ترک کرد.
ــــــــــــــــــ
کوشا روی صندلی نشسته بود. به ظاهر مشغول مطالعه و یادگیری جزوه ی درسی مقابلش بود، ولی در واقع حواسش به جای دیگری معطوف شده بود. فکر پاییزان و چشم های طلایی اش لحظه ای آرامش نمی گذاشت. با یاد آن بی اراده لبخندی بر لبهایش می نشست و وجودش گرم می شد.
« به به، چه متفکر بزرگی. چه ذهن فعالی ... بابا تو که خودت رو کشتی اینقدر درس خوندی. »
کوشا که با دیدن اشکان غافلگیر شده بود گفت: « اشکان تویی؟! می بینی که دارم درس می خونم. »
romangram.com | @romangram_com