#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_184

پاییزان با دلهره و غم عجیبی که سراسر وجودش را احاطه کرده بود گفت: « این چه حرفیست مامان؟ »

سمانه نگذاشت او ادامه بدهد. « می خواستم راجع به موضوع مهم تری با تو صحبت کنم. از تو خواهش می کنم با من راحت و بی پرده حرف بزن. »

پاییزان متوجه ی منظور او نمی شد. به همین دلیل منتنظر شد تا ادامه ی سخنان وی را بشنود.

« نمی خوام نصیحتت کنم. میانه ای با پند و اندرزهای بیهوده ندارم ... صحبت درباره ی آرش هم قدیمی شده. با شناختی که از تو دارم خوب می دونم هنوز احساست به او تغییر نکرده، ولی چند نکته مانده که تو از آن بی خبری. »

موضوع ملاقات شایان و اینکه آرش پسر اوست را مطرح کرد. پاییزان با دقت و حیرت به سخنان مادرش گوش داد، ولی آخرین جمله ی سمانه نفس را در سینه اش حبس کرد و به عادت همیشگی شروع کردن به خرد کردن دستمالی که در دستش بود.

« آرش گفته تو به شخص دیگه ای علاقه مند هستی ... اینطور که گفته شما رو با هم در محوطه ی بیمارستان دیده. »

پاییزان با اضطراب چند لحظه ای سکوت کرد و چون سمانه را منتظر پاسخ دید به ناچار گفت: « آرش اشتباه می کنه ... مسئله ی مهمی نبود. من خیلی عصبی و نگران بودم و او برای چند روز ... با هم مثل دو دست عادی برخورد کردیم. »

نمی دانست چه بگوید. موضع تلفن کوشا را به یاد آورد و به تلخی اندیشید به پاسخی که به سمانه داده چندان ایمانی ندارد.

سمانه با لبخند گفت: « با من راحت صحبت کن. به او احساسی پیدا کرده ای؟ »

پاییزان احساس کرد از شدت شرم گونه هایش داغ می شود. « نه ... یعنی نمی دونم! »

« چطور پسری هست؟ نظرت راجع به او چیه؟ »

پاییزان با عجله گفت: « هر چه ازش می دونم چیزهایی است که خودش برام تعریف کرده. فکر می کنم خانواده ی خوبی داره. »

سعی کرد هر چه از کوشا می داند برای سمانه نقل کند و پس از شنیدن صحبت های پاییزان، سمانه پرسید: « آیا به او علاقه داری؟ »

romangram.com | @romangram_com