#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_183


__________________

سهند به سختی توانست دهان بگشاید و بپرسد چه مدت زمان باقی است.

دکتر با تاسف سر تکان داد و گفت: « با حال بحرانی ایشان پاسخ دادن به این سوال بسیار سخت است ... ولی به ماه نخواهد کشید. »

سهند بی اختیار روی صندلی افتاد و چیزی زیر لب گفت.

دکتر با تلخی گفت: « امید خود را از دست ندهید، همیشه امکان رخ دادن معجزه وجود دارد. »

سهند چیزی نگفت، اما دکتر اطمینان داشت که او حرف های آخرش را نشنیده، بی آنکه دیگر چیزی بگوید آرام خانه را ترک کرد.

ساعت ها از ظهر گذشته بود که پاییزان از ملاقات یکی از دوستانش به خانه برگشت. سکوتی که بر فضا حاکم بود او را متوجه ی غیبت سهند کرد و یادداشت روی میز فکر او را تایید کرد. سهند نوشته بود برای شرکت در جلسه ای به محل کارش می رود و شب بر می گردد. در اتاق سمانه را آرام گشود، چشمهای او را بسته دید، خواست در را ببند که ناگهان صدای سمانه را شنید.

« خواب نیستم عزیزم، بیا تو. »

پاییزان با لبخند صورت او را بوسید و نگاهی به داروهای متعدد کنار تخت انداخت.

سمانه گفت: « خیلی وقته می خوام با تو راجع به موضوع مهمی صحبت کنم، ولی متاسفانه شرایطش پیش نمی آمد. » و چشمهای خسته اش را به چشمهای زیبای دخترش دوخت.

پاییزان با دلهره گفت: « دکتر امروز به دیدنتون آمد؟ »

سمانه آهی کشید. پاییزان وحشت زده دریافت فروغ زندگی در چشمهای او آرام آرام رو به خاموشی می رود. « بله آمد، ولی فکر نمی کنم نیازی برای دیدار مجدد باشه. »


romangram.com | @romangram_com