#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_182
« درک می کنم ... نمی خوام وقتت رو زیاد بگیرم. فقط برای چند دقیقه پاییزان. »
سخنان کوشا قلبش را می لرزاند، ولی سعی کرد مصرانه درخواست او را رد کند. نمی دانست چرا از اینکه احساس خودش و او را باور کند می ترسید. کوشا حرفش را تکرار کرد و تاکید کنان گفت: « چرا قبول نمی کنی؟ یعنی نمی خواهی هیچوقت همدیگر رو ببینیم؟ »
پاییزان با اندوه پاسخ داد: « نمی دونم چی بگم کوشا. در این مدت خیلی به من لطف داشتی و دوست خوبی برام بودی. »
کوشا حرفش را قطع کرد و گفت: « پس اجازه بده همان دوست خوب باقی بمونم. قبول می کنی؟ » و این حرف را چنان مظلومانه ادا کرد که پاییزان بی اراده لبخندی بر لبش نشست.
کوشا ادامه داد: « خواسته ی زیادی ندارم. احساس می کنم با اینکه مدت زیادی از آشناییمون نمی گذره، ولی انگار سالهاست تو رو می شناسم. میخوام تو هم من رو بشناسی. »
پاییزان به سختی گفت: « حالا موقعیت مناسبی برای این حرف ها نیست ... امیدوارم شرایطم رو بفهمی. »
کوشا با عجله گفت: « می فهمم، می فهمم ... من منتظر می مونم. هر وقت احساس کردی شرایط مناسبه به من بگو. »
پاییزان صدای بلند ضربان قلبش را احساس می کرد. « متشکرم، مواظب خودت باش. »
« شماره ام رو یادداشت کن. »
پاییزان دست به قلم برد، سپس با اکراه آن را کنار گذاشت. « نمی خوام در این شرایط، هم خودم و هم تو رو بی جهت درگیر کنم. نمی تونم ... با این کار عذاب وجدان می گیرم. » و به سرعت خداحافظی کرد.
کوشا با عجله گفت: « ولی پاییزان ... » و بوق اشغال تلفن او را از ادامه ی سخنش بازداشت. کوشا محکم گوشی را بر جایش کوبید و متفکرانه به آن نگریست.
روز به روز بیماری بیش از پیش سمانه را از پا می انداخت. با اینکه رژیم غذایی سختی را رعایت می کرد، ولی قادر به خوردن هیچ چیز نبود. بدنش چنان به سرعت تحلیل می رفت که حتی قادر نبود برای معاینه به بیمارستان برود. پزشک در خانه او را معاینه می کرد.
در اکثر ساعات شبانه روز سرم به دستش وصل بود و از طریق آن تغذیه می شد. در آخرین ملاقات، دکتر هنگامی که از اتاق سمانه خارج شد رو به سهند گفت: « متاسفم، دیگر کاری از ما ساخته نیست. حال ایشان بسیار وخیم است ... »
romangram.com | @romangram_com