#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_181
اصرار های پاییزان و سهند برای صرف شام را با بهانه های مختلفی رد کرد و با قلبی مالامال از اندوه خانه ی کوچک سمانه را ترک گفت.
پاییزان و سهند اکثر ساعت های شبانه روز را در اتاق سمانه می گذراندند، حتی شب ها نیز روی زمین کنار او می خوابیدند. از زمانی که سمانه از بیمارستان به خانه آمده بود چند روزی می گذشت. پاییزان هر گاه بیکار و تنها می شد یاد کوشا فکرش را مشغول می کرد. متاسفانه روز آخر حتی فرصت نکرد به او اطلاع دهد که در حال ترک بیمارستان هستند. آهی کشید، با تعجب دریافت دلش برای کوشا تنگ شده. کنار پنجره رفت و از پشت شیشه به منظره ی بیرون خیره شد. پاییز همه جا را در پوشش طلایی فرو برده بود. سوز سردی که می وزید لا به لای شاخ و برگ رنگین درختان فرو رفته و آنها را به بازی می گرفت.
زنگ تلفن به صدا در آمد، پاییزان صدای آن را کم کرده بود تا مبادا مزاحم خواب مادرش شود. به سرعت به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت. اول اخمهایش در هم رفت، سپس لبهند شیرینی صورتش را پوشاند.
« شماره ی ما رو از کجا پیدا کردی؟ » و سپس لبخند زنان افزود: « خیلی زرنگی! »
پشت خط کوشا بود که گله کنان گفت: « یکدفعه و بی خبر رفتی ... می گفتی می خواهید مادرت رو مرخص کنید. »
« کارها خیلی سریع انجام شد، فرصت نکردم موضوع رو بهت بگم. »
« اشکان در پیدا کردن شماره ات خیلی به من کمک کرد. راستی که از نهایت فن هنرپیشگی و زبان بازی اش استفاده کرد. وقتی موفق شد شماره رو به من بده مثل سربازی فداکار نقش بر زمین شد. »
صدای خنده ی لطیف پاییزان در گوشی پیچید.
کوشا عجولانه گفت: « نمی خوام از حرفم برداشت بدی کنی، ولی دلم خیلی برات تنگ شده. »
پاییزان پاسخی نداد. احساس کرد هرم داغی به صورتش هجوم می آورد.
« می خواستم اگه امکان داشته باشه همدیگر رو ملاقات کنیم. »
لحظه ای سکوت برقرار شد، سپس پاییزان برخلاف میل باطنی اش با صدایی سرد گفت: « الآن زمان مناسبی نیست ... من به شدت مشغول پرستاری از مادرم هستم و نمی تونم تنهاش بذارم. »
romangram.com | @romangram_com