#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_180
سمانه با لبخندی غمگین گفت: « مهم اینه که آمدید. من هیچوقت انتظار چنین روزی رو نداشتم. میدونم احساس شما و خانم افشار با گذشت این سال ها تغییر نکرده و تنها به خاطر پاییزان من رو تحمل می کنید، اما من کاوه رو دوست داشتم و هیچوقت باعث رنج و عذابش نشدم. »
آقای افشار با نگاهی مهربان به او خیره شده و گفت: « می دانم، نیازی نیست حقیقت رو به من ثابت کنی. می دانم به کاوه علاقه مند بودی و او هم تو رو دوست داشت. اوایل پذیرفتن این مسئله برای همسرم و تا حدودی هم برای من سخت و آزاردهنده بود، اما از زمانی که متوجه ی علاقه ی پسرم شدم و عشق رو در چشمش دیدم تو رو هم از صمیم قلب پذیرفتم. نمی توانستم آن را به راحتی ابراز کنم. ولی گاهی می خواستم تمام محبتم را با نگاه به تو هدیه کنم. »
سمانه دستش را روی دست پیرمرد گذاشت و گفت: « حال من خوب نیست آقای افشار، خودم بهتر از هر کسی می دونم فاصله ای تا پایان راه ندارم. »
آقای افشار چیزی نگفت، سمانه به نجوا ادامه داد: « دیشب خواب کاوه رو دیدم، نمی دونید تا چه اندازه سرحال و شاد به نظر می رسید. من رو در آغوش کشید و گفت زمان جدایی به زودی به پایان می رسه و تو برای همشه در کنارم خواهی بود. نمی دونید که چه جای زیبا و سرسبزی بود. ای کاش می تونستم آن را برای شما توصیف کنم ... »
پیرمرد سعی کرد بغضش را فرو دهد.
« از مردن نمی ترسم، به خصوص که میرم تا به کاوه ملحق شم. ولی نگرانی پاییزان لحظه ای آرامم نمی داره. »
آقای افشار با تاسف گفت: « قول میدم به بهترین نحو از او مراقبت کنم. نمی دانم روی قول یک پیرمرد می توانی حساب کنی یا نه؟ »
سمانه با سپاسگذاری به او نگریست و گفت: « به قول شما اطمینان دارم و از این بابت خیالم راحته، ولی من مادرم و همیشه نگران فرزند ... به خصوص دختری مثل پاییزان که راحتی اطرافیانش رو به راحتی خودش ترجیح میده، می ترسم در تصمیم گیری برای آینده اش دچار مشکل بشه ... می ترسم تحت فشارش بذارند. »
آقای افشار به شدت حرف او را رد کرد و گفت: « از این بابت نگران نباش، اجازه نمیدم هیچکس با زندگی تنها نوه ام بازی کنه، حتی اگه این شخص همسرم باشه. »
سمانه نفس آسوده ای کشید و گفت: « قول شما قلبم رو آرام می کنه، بابت همه چیز از شما متشکرم، حلالم کنید. »
« این حرف ها چیه که می زنی، حالا که وقت این صحبت ها نیست. »
« الآن بهترین وقته، دقیقه ها به سرعت سپری میشه و فرصت باقی مانده هر لحظه کمتر ... حلالم کنید پدر. »
جمله ی آخر سمانه اشک به چشان پیرمرد آورد. سال ها می شد که از شنیدن این واژه محروم شده بود و حالا طنین خوش آهنگش قلب او را می لرزاند. آقای افشار بی آنکه چیزی بگوید دست سمانه را بلند کرد و با محبت بوسید، سپس به سرعت از اتاق خارج شد.
romangram.com | @romangram_com