#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_179
پاییزان در دل احساس شرمساری می کرد. بیماری مادرش او را از فکر آن دو غافل کرده بود. با شنیدن صدای گرم پدربزرگش تازه متوجه شد تا چه اندازه دلتنگش بوده. با اشتیاق از او احوالپرسی کرد و جویای حال مادربزرگ شد.
آقای افشار مکثی کرد و گفت: « می خوام امروز به عیادت مادرت بیام، تا هم او را ملاقات کنم و هم تو را. »
پاییزان چند لحظه به فکر فرو رفت، از تعجب نتوانست پاسخی بدهد. پس از برخورد مادربزرگ و سخنان آزار دهنده اش شک و دو دلی بی حدی به جانش افتاده بود. شک از اینکه آقای افشار هم با همسرش هم عقیده است و تنها به دلیل علاقه ی بی حدش به او کمی ملایم تر با سمانه رفتار می کند.
« چیه بابا، خوشحال نشدی؟ »
پاییزان به خود آمد و با عجله گفت: « البته که خوشحال شدم، این چه حرفیه؟ منتظرتون هستم، تشریف بیارید. »
آقای افشار خندید و گفت: « من نزدیک غروب آنجا هستم. »
پس از خداحافظی، موضوع آمدن آقای افشار برای عیادت سمانه را به سهند اطلاع داد. سهند هم به سرعت خانه را برای خرید میوه و شیرینی ترک کرد.
غروب بود و هوا رو به تاریکی می رفت. همه چیز برای پذیرایی او مهیا بود. پاییزان آمدن آقای افشار را به سمانه اطلاع داده بود. او با اصرار خواست تا در حال خانه به آنها ملحق شود، ولی با مخالفت شدید سهند مواجه شده بود که مرتب تکرار می کرد: « فراموش کردی دکتر گفت استراحت مطلق، استراحت مطلق! »
سمانه ناچار در اتاقش ماند. زنگ در زده شد، پاییزان با خوشحالی در را باز کرد و پدربزرگش را در آغوش کشید. آقای افشار با سهند احوالپرسی گرمی کرد. پس از صرف فنجانی چای از پاییزان خواست او را به اتاق سمانه راهنمایی کند. هنگامی که در اتاق گشوده شد و آقای افشار پس از مدتها نگاهش به چهره ی فرتوت و اندام نحیف او افتاد از شدت تاثر دردی عمیق بر قلبش چنگ زد. در اتاق را بست و بدون گفتن کلامی کنار او نشست.
سمانه آرام گفت: « زحمت کشیدید آقای افشار، متاسفم که نمی تونم خودم از شما پذیرایی کنم. »
تاثر و اندوه در چشمهای پیرمرد موج می زد. سمانه از همسر او هم شکسته تر به نظر می آمد.
آقای افشار گفت: « تو باید مرا ببخشی که نتوانستم زودتر به ملاقاتت بیام. »
romangram.com | @romangram_com