#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_178
سمانه که حسابی کلافه شده بود گفت: « نمی دونم چی بگم. »
شایان از جا برخاست و گفت: « خیلی دلم می خواست با پاییزان ملاقاتی داشته باشم. هدفم از آمدن به اینجا صحبت درباره ی پاییزان و آرش بود که بحث به جاهای دیگری کشیده شد. ولی خوشحالم که تونستم حرف دلم رو به تو بزنم. »
سمانه گفت: « پاییزان خرید رفته، فکر نمی کنم تا ظهر برگرده ولی من پیغامت رو به او میدم و راجع به این موضوع با او صحبت می کنم. » و نخواست پاسخی به قسمت دوم صحبت او بدهد.
شایان سر تکان داد و به سمت در رفت. « امیدوارم زودتر سلامتیت رو به دست بیاری و هیچوقت دوباره ی روی تخت بیمارستان نبینمت. »
« متشکرم. »
شایان کنار در مکثی کرد و به چهره ی زنی نگریست که سالها در قلبش با او زیسته بود. سمانه افشار نهایت آرزوی او بود. کسی که چنان سرسپرده برای رسیدن به او تلاش کرده بود و حالا با کمال تاسف احساس کرد هیچ مهری از او به دل ندارد. سمانه برایش مرده بود. با بی تفاوتی خداحافظی کرد و آرام در را پشت سرش بست.
__________________
پاییزان چند بار با وسواس اطراف خانه را سرکشی کرد تا مبادا چیزی از قلم افتاده باشد. برای سمانه کمپوت خرده بود و اساس توصیه ی دکتر غذایی مناسب برایش تدارک دیده بود.
در خانه گشوده شد و سمانه با سختی و به کمک سهند قدم به داخل گذاشت. پاییزان با شتاب خود را به آن دو رساند تا به مادرش کمک کند. سمانه آرام روی تختش جا گرفت و با رضایت به اطرافش نگریست. پاییزان پرده ها را کشید تا اتاق برای استراحت مادرش مناسب شود. در دو طرف تخت سمانه گلهای با نشاط و خوشرنگی در دو گلدان زیبا جای گرفته بودند و بوی خوشی در فضا پراکنده بود. سمانه با آرامش چشمهایش را بر هم گذاشت و به سرعت به خواب رفت.
سهند و پاییزان پاورچین اتاق را ترک کردند. پاییزان به آشپزحانه رفت تا به غذا و کارهای آشپزخانه رسیدگی کند.
صدای زنگ تلفن برخاست. پس از چند لحظه سهند او را پای تلفن خواند.
پاییزان شعله ی گاز را کم کرد و به سمت تلفن رفت.
سهند در حالیکه گوشی را به او می داد گفت: « آقای افشار است. »
romangram.com | @romangram_com