#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_176
اشک همچنان در چشمهایش می درخشید، خنده ی تلخی کرد و گفت: « می خواستم تو هم مثل من همه چیز رو ببازی، پول رو، غرورت رو و هر چه که به آن افتخار می کردی ... »
در حالیکه به چشمهای سمانه خیره شده بود گفت: « می دونی دخترت برای بستری شدنت در این بیمارستان خصوصی پر تجمل چه زجری کشیده؟ مطمئنم نمی دونی! همینطور هم هیچ چیز در این مورد که برادرت از پشت همه ی درها رانده شده و سرانجام این پول رو با التماس از آقای افشار گرفتند نشنیدی. دختر و برادرت تا جایی که بتوانی تصور کنی در مقابل همه خوار و ذلیل شدند. »
سمانه ناباورانه گفت: « سهند به من گفت برای مدیر شرکتشان مشکل خودش رو گفته و آنها حقوق چند ماه رو به علاوه ی مساعده بهش پرداخت کردند. »
« باور کردی؟ تو که اینقدر خوش باور نبودی، نه عزیزم؟ دخترت از خانه ی خانم افشار رانده میشه و به سراغ پدربزرگش میره که آن زمان در بیمارستان بستری بود. آنجا موفق میشه پول رو تهیه کنه. می بینی؟ من آدمی شده ام که از رنج بقیه لذت می برم. باید از تو تشکر کنم. من همه ی اینها را مدیون تو هستم. »
شایان سکوت کرد. سمانه حرفی برای گفتن نمی یافت. صحبت های شایان به سختی او را به فکر فرو برده بود. در زندگی همیشه سعی اش بر آن بود تا درست ترین تصمیم را اتخاذ کند. اوایل درست تصمیم گرفتن همیشه با شک و دلهره ی فراوانی بود، مجبور بود در مقابل فامیل کاوه خود را بی نقص و محکم جلوه دهد. پس از مرگ کاوه این فشار به مراتب بیشتر شد. کم کم تصمیم گرفتن بدون ترس را یاد گرفته بود. آنقدر با مشکلات فراوان در زندگی اش دست و پنجه نرم کرده بود که به خود به عنوان یک انسان با تجربه نگاه کند. ولی حالا، شایان دریچه ی دیگری را نشان می داد ... دریچه ای که از مدت ها پیش آن را فراموش کرده بود. احساس می کرد ندای وجدانش او را به محاکمه می کشاند و در کمال تاسف و ناباوری خود را شرمسار می دید.
« چرا نمی ذاری دخترت با پسر من ازدواج کنه؟ »
صدای شایان او را از افکارش خارج کرد. سمانه متحیر و گیج پرسید: « پسر تو؟ »
__________________
« بله پسر من، او فوق العاده به پاییزان علاقه داره. خیلی سعی کردم او را از این فکر منصرف کنم و به او بقبولانم به زندگی عادی اش برگرده ولی گوش شنوایی نیافتم. احساس می کنم او از من مصمم تره و این مصمم بودن و راسخ بودنش من رو می ترسونه. ترس از اینکه او هم غم و مرارتی که نصیب من شده رو تجربه کنه، این ترس لحظه ای راحتم نمی ذاره. بر خلاف آنچه تو درباره ی من فکر می کنی من از خصوصیات پدری برخوردارم و مثل هر پدر دیگه ای فرزندم رو دوست دارم. » جمله های آخرس را با تمسخر بیان کرد.
سمانه با تردید و سردرگمی گفت: « اما، اما فکر نمی کنم پسرت تا به حال با پاییزان ملاقات کرده باشه. به تو اطمینان میدم نه من و نه دخترم تا امروز هیچ کدام او را ندیدیم. به طور حتم اشتباه می کنی. »
شایان با لذت به سمانه نگریست. پس از مدتی لبخند زنان گفت: « بسیار خوب، بهتره این معما رو حل کنم، من در مورد آرش صحبت می کنم. »
سمانه با ناباوری گفت: « امکان نداره! آرش پسر تو نیست ... این دیگه چه نقشه ایه؟ تو فکر می کنی من آنقدر احمقم که حرف های تو رو باور کنم؟ حتی نام خانوادگیش هم با تو متفاوته. »
شایان دستش را بالا آورد و گفت: « باز هم زود قضاوت کردی. دست کم دلیلی برای حرفهام بخواه. تو عادت کردی هر چیزی رو که باور نداری فوری رد کنی، ولی باور کن سمانه، باور کن آرش پسر منه. می تونی از ثریا بپرسی. می بینی او هم حرف های منو تایید می کنه. یادته گفته بودم در جوانی ازدواج ناموفقی داشتم؟ آرش ثمره ی همان ازدواجه. پس از جدایی ثریا به ایتالیا میره تا کنار برادرش زندگی کنه، آنجا با محرابی آشنا میشه و ازدواج می کنه. تا آنجا که من ازمحرابی می دانم مرد خوب و ساده ای بوده. قیومیت پسر منو به عهده می گیره و فامیل آرش از شایان به محرابی تغییر می کنه. ولی این موضوع در اینکه آرش پسر من است تغییری ایجاد نمی کنه، اینطور نیست؟ البته برای اینکه خیال تو رو راحت کنم باید اضافه کنم آرش از زمین تا آسمون با من متفاوته. به هر حال با نظر و تربیت محرابی بزرگ شده و همانطور که خودت هم می دانی محرابی فردی رئوف و شرافتمند و مهربان بوده. بر خلاف من ... درست نمی گم خانم افشار؟ در حقیقت من در مقایسه با او یک حیوانم. »
romangram.com | @romangram_com