#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_175


شایان بی آنکه چشم از او بردارد گفت: «خب سمانه، نمی توانم حاشا کنم که این نقشه ی من نبوده ... »

سمانه با نفرت به او می نگریست. از این ناجوانمردی او قلبش به درد آمده بود. « چرا این کار رو کردی؟ فکر نمی کنی حق این بود که جواب محبت های من و کاوه رو جور دیگری بدی؟ »

پوزخندی بر لبهای شایان نقش بست. « تو هیچ وقت خودت رو مقصر چیزی نمی دونی ... درسته؟ تو در ذهنت خودت اینقدر والا و بی نقصی که امکان اینکه خطایی از تو سر بزنه وجود نداره. تو خودت رو عاری از هر عیب و نقص می بینی. فکر می کنی هر تصمیمی که می گیری و هر کاری که می کنی همیشه درست ترین و بهترینه ... اینطور نیست خانم افشار؟ »

تا سمانه خواست چیزی بگوید شایان با دست او را وادار به سکوت کرد.

« سمانه، کمی از این جایگاه والایت بیا پایین. به خودت و اطرافت نگاه کن. همه چیز رو آنطور که هست ببین، نه آنطور که می خواهی ببینی ... »

« از من دو سوال پرسیدی که فکر می کنم وقتش رسیده به آنها صادقانه جواب بدهم. چرا این کار رو کردم؟ به تو میگم چرا ... تا تو رو مجازات کنم، تا تو حساب عمر تلف شده ام رو پس بدی. تمام این سال ها صمیمانه برای آن شرکت لعنتی کار کار کردم و جان کندم، زندگیم را به پایش گذاشتم، می دونی چرا؟ تا به حال از خودت پرسیدی؟ آیا سعی کردی یک بار به تمام مسائل واقع گرایانه و به دور از ذهنیات باطلت نگاه کنی؟ مشخصه که نه! سمانه ی والامقام نیازی به چنین پرسش هایی نداره. آخر او هیچوقت اشتباه نمی کنه. »

شایان سکوت کرد و به نقطه ی نامعلومی خیره شد. پس از چند دقیقه با صدایی آهسته زمزمه کرد: « من دوران کودکی و جوانی سختی رو پشت سر گذاشتم. از وقتی چشم باز کردم چهره ی زشت فقر رو در مقابلم دیدم. می خواستم هرطور شده از این باتلاقی که در آن گیر کرده بودم نجات پیدا کنم، ولی مگه به همین سادگی امکان پذیر بود؟ مجبور شدم دست به هر کاری بزنم تا بتونم به تحصیلم ادامه بدم. آنقدر در دغلکاری و زبان بازی قهار شده بودم که به راحتی با هر ## که می خواستم بازی می کردم. آدم ها برام حکم یک مهره ی بازی رو داشتند که به میل خودم بهشان نقش می دادم. بازیگردان خوبی شده بودم، زیرک و باهوش. همیشه از ثروتمندان و اغنیا بیزار بودم. حق خودم رو در پول و خانه ی آنها می دیدم. کودکی ام با بغض غریبی نسبت به هر کسی که از من ثروتمندتر بود گذشت. درسته، من بودم، بدتر از هرآنچه که بتونی تصورش بکنی. وقتی با کاوه آشنا شدم و کنارش مشغول به کار شدم احساس کردم بر خلاف میل باطنی ام چیزی در درونم در حال شکستن است. می دیدم تو و کاوه مثل ثروتمندان دیگه رفتار نمی کنید. باورها و اعتقاداتم در حال فرو ریختن بود. هر چه سعی می کردم با خرد شدنشان مبارزه کنم نتوانستم. هرچه در پی چیزی برای اثبات اعتقاداتم در وجود کاوه می گشتم، به نتیجه نمی رسیدم و بیش از پیش به شکست خودم پی می بردم. کاوه مثل هیچ ## دیگه نبود. بی آنکه خودش بدونه باعث شد تغییر کنم. من عوض شدم سمانه، دیگه به گذشته ام برنگشتم. صادقانه زحمت می کشیدم و با نفسم مبارزه می کردم. همیشه احترام فوق العاده ای برای کسی که کاوه به عنوان همسر انتخاب کرده بود قائل بودم، می دونستم تو هم باید شبیه او باشی. شبیه به کسی که مرا به سوی زندگی شرافتمندانه سوق داد و همیشه هم مدیونش هستم. وقتی کاوه فوت شد، به خودم اجازه دادم قدم جلو بگذارم و از تو تقاضای ازدواج کنم. »

شایان سکوت کرد. سمانه صدای ضربان قلبش را می شنید. پس از چند لحظه شایان که سر به زیر انداخته بود گفت: « کاوه برای من از قالب یک انسان خارج شده بود و هاله ای خداگونه در اطرافش پیچیده شده بود. من از صمیم قلب از تو خواستگاری کردم. من فقط شیفته ی اخلاق و خصوصیات باطنی تو و کاوه بودم، نه ثروت و ظاهر. هیچکدام از اینها کوچکترین اهمیتی برایم نداشت. تو به من پاسخ منفی دادی، این مرا عذاب می داد. اما به تو حق می دادم، خوب به این نکته واقف بودم که تو کم و بیش از گذشته ام باخبری. با خودم گفتم می مانم و به او ثابت می کنم که عوض شدم. به عهدی که با خودم بستم عمل کردم و ماندم و سعی کردم بهتر از قبل باشم تا اگر شبهه ای در ذهنت وجود داره به مرور پاک شه. پانزده سال زمان کمی نبود که به تو فرصت دادم تا همه چیز رو ببینی، ولی افسوس ... »

صدای شایان با بغضی که در گلو داشت گرفته به نظر می رسید.

« افسوس، زمانی که درخواستم رو دوباره تکرار کردم تو مرا زیر پا له کردی، غرورم رو، خودم رو، و قلبم رو. من سال ها زحمت کشیدم و خودم رو آنطور ساختم که لایق تو باشم ولی تو در عوض گذشته ام رو به رخم کشیدی. آنگونه که بودم مرا ندیدی. تنها آنچه از گذشته ام می دونستی برات اهمیت داشت. گفتی در شرکت ماندم تا بتوانم آن را از چنگ شما خارج کنم، نه عزیزم، من در شرکت کاوه مانده بودم تا نزدیک تو باشم، تا کنارت باشم. به خدا قسم هیچ قصد و نیت دیگه ای به غیر از این نداشتم. هر کلمه ای که آن روز از دهانت خارج می شد مثل پتک به سرم فرود می آمد و تکه ای از وجودم را له می کرد. نمی دونستم چی بگم، شنیدن این حرف ها خارج از تحملم بود. البته اگر هم می خواستم از خودم دفاع کنم تو فرصتی برایم باقی نگذاشتی. حرف هات رو زدی و بعد گفتی ادامه ی این ارتباط غیرممکنه و از من خواستی استعفا بدم. نمی دونم سمانه، زمانی همه ی آنچه به من نسبت دادی درست بود، ول آن موقع نه. ای کاش می توانستی بفهمی با من چه کردی. برام دیگه چیز باقی نمونده بود. تمام این سال ها در نظرم پوچ و بی معنا و بیهوده آمد. عمرم رو تلف شده می دیدم و عشقم و غرورم رو خرد شده. تو نمی فهمی من چه حالی داشتم، نمی توانی درک کنی که همه ی زندگی من در تو خلاصه شده بود. همه جا تو رو روبرویم می دیدم. همیشه با خودم فکر می کردم از نظر تو چه کاری خوبه و چه کاری بده. تو جزئی از وجود من بودی و چه راحت تونستی همه چیز رو از بین ببری. چه راحت تونستی سمانه ... »

اشک در چشمهایش حلقه زد. سمانه که تاب نگاه کردن به چهره ی او را نداشت سر به زیر انداخت.

شایان دوباره گفت: « برای من دیگه هیچ چیز اهمیت نداشت. حسی در درونم زبانه می کشید که باید از تو انتقام بگیرم و این احساس مرا آرام نمی گذاشت. می خواستم هر چه دوست داشتنی و در نظرت عزیز بود رو از تو بگیرم تا شاید ذره ای از احساسم رو تجربه کنی. از آن شرکت لعنتی شروع کردم که آنقدر به رخ من کشیدی، همان چیزی که تمام فکر و ذهنت را به خودش مشغول کرده بود. دیگه برایم اهمیتی نداشت چطور درباره ام قضاوت می کنی. من از سنگ هم سخت تر شدم. دیگه در قلبم جایی برای دلسوزی وجود نداره. دیگه دلم از اشک کسی به درد نمی آد و احساس ترحم مرا بر نمی انگیزه! آه و ناله هیچکس کوچکترین اثری بر وجدانم نمی ذاره ... گاهی احساس می کنم به سال های خیلی دور برگشتم، به سال هایی که آن را از یاد برده بودم ... »


romangram.com | @romangram_com