#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_174

ـــــــــــــــــــ

در روزی سرد و پاییزی و در هوایی گرفته، سمانه روی تخت بیمارستان دراز کشیده و به افکار دور و درازی فرو رفته بود. صدای چند ضربه به در باعث شد تا او با تعجب به آن سو بنگرد. انتظار دیدن کسی را نداشت.

در جایش نیم خیز شد و گفت: « بفرمایید. »

از دیدن شخصی که قدم به داخل اتاق گذاشت نفس در سینه اش حبس شد.

مردی مسن و بسیار خوش لباس با دسته گلی بسیار زیبا به سویش آمد. سمانه بی آنکه بتواند حرکت کند مبهوت به او نگاه می کرد. با لکنت گفت: « آه ... آقای شایان. »

او با لبخند گل را در گلدان کنار تخت سمانه قرار داد و گفت: « مطمئنم انتظار دیدنم را نداشتید. از اینکه شما را روی تخت بیمارستان می بینم از صمیم قلب متاسفم. حالتان چطوره؟ »

سمانه به پشتی تخت تکیه داد. « بد نیستم، متشکر. » و با دقت به چهره ی او دقیق شد، همان کاری که شایان هم انجام داد. عاقبت شایان آهی کشید و گفت: « گذشت زمان در چهره ی شما هم بی تاثیر نبوده خانم افشار. »

سمانه با لبخند اضافه کرد: « همین طور در چهره ی شما. »

صدای خنده ی شایان در اتاق پیچید. سمانه با خودش اندیشید او هنوز هم جذابیتش را حفظ کرده.

__________________

سکوت بر اتاق چیره شد. شایان باز لب به سخن گشود و گفت: « چند وقت پیش یکی از دوستان گفت متاسفانه شرکت کاوه ورشکست شده، آن را فروختید؟ »

ناگهان برق خشمی در چشمهای سمانه درخشید و سرپوشی که سعی کرده بود روی خاطراتش بگذارد به راحتی کنار رفت. تمام زجر و غم و غصه های ماه های گذشته در وجودش جان گرفت. شعله های عداوت و کینه ای که سعی کرده بود از یاد ببرد از زیر خاکستر قلبش آرام آرام زبانه کشید. در حالیکه صدایش از بغض و حرص می لرزید گفت: « چطور ممکنه طراح نقشه از عاقبت کار بی خبر باشه؟ »

شایان دهان باز کرد تا چیزی بگوید، ولی نتوانست. سعی کرد بر اعصابش مسلط باشد. نقاب خونسردی به چهره زد و به چهره ی خشمگین سمانه خیره شد. انتظار نداشت آنها از این موضوع باخبر شده باشند. نقشه اش چنان ماهرانه و بی نقص طرح شده بود که هیچ ردپایی از او بر جا نگذاشته بود. جایی برای انکار باقی نمانده بود، سمانه همه چیز را می دانست. از چشمهایش که با رنجش و خشم به او می نگریست می شد به راحتی آن را فهمید.

romangram.com | @romangram_com