#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_173
« سرما نخوری، بپوش. »
کوشا با تشکر ژاکت را گرفت و پوشید. « مادر و کیا، هر دو به شدت از بهاران خانم خوششون اومده. »
کوشا که برق شادی در چشمهایش می درخشید گفت: « خوشحالم. »
اشکان غرغر کنان گفت: « در تمام این سالها یک بار چنین ابراز احساسات گرم و طوفانی به من نکردی، آره ... آره اشکان جان، تو از اول هم بداقبال بودی، هیچ ## تو رو دوست نداره. ای لعنت بر این طالع نحس ... »
کوشا دستی بر شانه ی او گذاشت و گفت: « تو بهترین برادر و دوستی هستی که هر ## آرزوی داشتنش رو داره. »
اشکان با محبت گفت: « از برقی که در نگاهت به وجود اومده خیلی خوشحالم، فقط امیدوارم او هم قدرت رو بدونه. »
« نمی دونم چرا نمی تونم هیچ حرفی درباره ی احساسم بهش بزنم. می ترسم از حرفام بد برداشت کنه و ناراحت شه. از یک طرف هم فکر نمی کنم در شرایط فعلی و با بیماری مادرش گفتن این موضوع درست باشه. »
اشکان متفکرانه پاسخ داد: « دل که منطق و جا نمی شناسه. به نظرم زودتر با او صحبت کنی بهتره. »
« اگه بگه نه ... »
اشکان به صورت اندوهگین او نگریست و قلبش به درد آمد. « نگاه کن ... اگه خبر مرگ من رو می دادند اینقدر ناراحت می شدی؟ ببین کوشا، اگه بخوای اینقدر زود با شنیدن یک نه میدان رو خالی کنی که نمیشه. به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. بله جناب، اینطوری هاست ... »
کوشا با حیرت به اشکان خیره شده بود. او که متوجه ی نگاه های معنی دار وی شده بود گفت: « چی شده؟ چرا بهتت زده؟ به ما نمی آد از این حرف ها بلد باشیم؟ این هم یکی دیگه از فضایل اخلاقی منه که توی نادان تا امروز متوجهش نشدی. بله جناب مهاراجه، این شخصی که روبروی تو ایستاده کوهی از تجربست، ولی کیه که قدر بدونه؟ »
کوشا که اشکان را به سمت بیمارستان هل می داد گفت: « پس تا این کوه ریزش نکرده بهتره داخل بیمارستان بشیم. دست کم اگه مجروح شدیم فوری به دادمون می رسند. »
romangram.com | @romangram_com