#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_172
کوشا از جا بلند شد و گفت: « روی حرف داور که نمیشه حرف زد. تا چشم به هم بزنید با یک جعبه شیرینی برگشتم. »
پاییزان نیز از جا برخاست که خانم فرجاد گفت: « کجا میری دخترم؟ کوشا خودش شیرینی رو می خره. تو بنشین تا کمی بیشتر با هم صحبت کنیم. »
پاییزان با تردید باز روی صندلی نشست. با رفتن کوشا اضطراب و نگرانی باز به سراغش آمد. خانم فرجاد که متوجه ی حال او شد با گرمی شروع به صحبت کرد. اشکان هم مشغول صحبت با کیارش شد. چند دقیقه ی بعد کوشا با جعبه ی شیرینی برگشت. اول آن را مقابل پاییزان گرفت و بعد به بقیه تعارف کرد. باز هم مجلس گرم شد. اشکان شروع کرد به سر به سر گذاشتن کوشا.
پاییزان نگاهی به ساعتش انداخت و با تعجب به کوشا گفت: « خدای من، چقدر زود گذشت. متوجه ی گذشت زمان نشدم. »
کوشا با رضایت خاطر گفت: « خوشحالم، پس بد نگذشته. »
« نه برعکس، خیلی هم خوش گذشته. »
پاییزان از جا برخاست، صورت خانم فرجاد را بوسید. او هم مادرانه وی را در آغوش فشرد. سپس با کیارش و اشکان خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. کمی طول کشید تا کوشا هم به او پیوست. پاییزان متوجه شد او سوئیچ ماشین کیا را در دست دارد. به نرمی لبخندی بر لب آورد و گفت: « اگه ناراحت نمی شی تنها میرم، میخوام کمی قدم بزنم. »
کوشا با تعجب گفت: « تو این هوا؟ »
« نگران نباش، میخوام کمی فکر کنم. »
« مطمئنی می خوای تنها باشی؟ قول میدم اگه اجازه بدی برسونمت تا رسیدن به خانه یک کلمه هم صحبت نکنم تا مزاحم فکر کردنت نباشم. »
پاییزان به لبخند مظلومانه ی او نگاه کرد و گفت: « متشکرم، اگه تنها باشم راحت ترم. »
کوشا دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: « پس تا خیابان همراهت میام. »
قدم زنان از بیمارستان خارج شدند. پاییزان آنجا از او جدا شد و به سوی دیگر رفت. همان موقع دستی به شانه ی کوشا خورد و باعث شد به خود بیاید. اشکان بود که ژاکتش را برایش آورده بود.
romangram.com | @romangram_com