#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_171


کوشا خنده کنان گفت: « اشکان رو که می شناسید؟ به پاییزان میگه بهاران. این آدم با دو فصل آخر سال میانه ی خوبی ندراه. »

خانم فرجاد خندید و گفت: « آهان، امان از دست این اشکان. »

اشکان که به خانم فرجاد نگاه می کرد گفت: « بگم مادر، از شما هم گله دارم. آخه چرا اجازه دادید این خائن پشت سر من حرف بزنه؟ من و شما که همدردیم. شما هم مثل من در این جمع غریب هستید. ببینید تو رو به خدا، با چه لبخند موذیانه ای به من نگاه می کنه. سرت رو بنداز پایین، استغفرالله چه چشمهای وقیحی هم داره. »

صدای خنده ی پاییزان و خانم فرجاد بلند شد. کوشا که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند گفت: « من که غیبت نمی کردم. »

« آهان! اگه غیبت نیست پس بفرمایید اسمش چیه؟ اگه غیبت نیست پس چرا هر دفعه من نیستم پشت سرم صحبت می کنی؟ اشکان این جور، اشکان اون جور! بابا جان به مسائل شخصی مردم چه کار داری؟ به زندگیت برس، این اخلاق های بدت رو هم بذار کنار. بهاران خانم ما که نتونستیم کوشا رو به راه راست هدایت کنیم، امیدوارم شما موفق بشید. به به ... یک غریب دیگه هم به جمع ما وارد شد. آخ مسلمانان گریه کنید که این غریب، از اون غریب های اصل است. »

__________________

در اتاق باز شد و کیا، برادر بزرگ کوشا وارد شد. پس از معرفی او به پاییزان به سمت مادرش رفت و او را بوسید. پاییزان متوجه ی شباهت فوق العاده ی کیارش به مادرش شد. او خیلی کم به کوشا شبیه بود، احتمالاً کوشا به پدرش رفته بود. کیارش مانند کوشا قد بلندی داشت، ولی لاغرتر و موهای شقیقه اش به نقره ای گراییده بود و چهره ی مردانه ای داشت.

« چی شده اشکان؟ نوحه سرایی راه انداختی؟ صدات تا راهروی بیمارستان شنیده میشه! »

اشکان نگاه مظلومانه ای به او انداخت و گفت: « ببین کیا جان، من از همین چند دقیقه پیش با این برادر شما وارد جنگ شدم. دیگه طاقتم طاق شده، همانجور که خودت می بینی مادر در جبهه ی منه و البته بهاران خانم هم در جبهه ی کوشا. ما در حال مبارزه بودیم که تو رسیدی. حالا انتخاب با خودته که تیم بزرگ و قهار ما رو انتخاب کنی یا تیم ضعیف و نحیف آنها رو؟! »

پاییزان که از شدت خنده اشک به چشم آورده بود گفت: « نه، این چه حرفیه؟ همین تیم ضعیف و نحیف به قول تو، به شما نشون میده حق با کیه ... »

اشکان که با یک دست به پشت دست دیگرش می کوبید گفت: « دیدید؟ بهاران خانم دیدید؟ این انسان یکی از گونه های منقرض شده ی نسل بشره. همگی باید قدر این کوشا را بدونیم. مسئله ی کوچکی نیست. من در هیچ یک از انواع بشر چنین گستاخی و جسارتی ندیدم. ما با گونه ای عجیب روبروئیم. پیشنهاد می کنم این عتیقه ی زیر خاکی رو فوری از مرز خارج کنیم و به یکی از موزه های مشهور بفروشیم. البته با اجازه ی بهاران خانم. »

کیارش خنده کنان دستهایش را به هم کوفت و گفت: « من به عنوان داور مسابقه نتیجه رو به نفع تیم مادرم اعلام می کنم و از بازندگان خواهش می کنم یک جعبه شیرینی خریداری کنند. »


romangram.com | @romangram_com