#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_170
هنگام ظهر که سهند به بیمارستان آمد، پاییزان با سمانه خداحافظی کرد و به سمت راهروی خروجی بیمارستان رفت. از ته دل آرزو می کرد کوشا از این ملاقات منصرف شده باشد. اضطراب غریبی داشت، دلشوره و نگرانی اش از جنسی بود که در ملاقات با هیچ شخص غریبه ای تجربه نکرده بود. خیلی می ترسید، می ترسید شاید مادر کوشا او را نپسندد و از او خوشش نیاید. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خود مسلط باشد.
با دیدن کوشا بر روی نیمکت متوجه شد باید به این ملاقات تن در دهد. او از جا برخاست و به سمتش آمد: « بریم؟ »
پاییزان با سر تائید کرد. از شدت هیجان دستهایش را که می لرزید به هم فشرد تا از لرزش آن بکاهد. کوشا که متوجه ی حال او شده بود ایستاد و با مهربانی به او نگریست.
« پاییزان باور کن مادرم زن خوب و مهربانیه، اینقدر اضطراب نداشته باش. یک محکوم به اعدام هم این قیافه رو به خودش نمی گیره. »
پاییزان چند نفس عمیق پیاپی کشید و سعی کرد حرف های کوشا را برای خودش تکرار کند. هنگامی که در اتاق گشوده شد، پاییزان زن میانسالی را روی تخت دید که با دیدن آن دو فوری لبخند گرمی بر روی لب آورد. کوشا جلو رفت و پاییزان را معرفی کرد.
« این هم پاییزان که مشتاق دیدنش بودی. »
پاییزان سلام کرد و به سمت مادر کوشا رفت که دست خود را به سمت او دراز کرده بود. زن مهربان با خوشرویی او را در آغوش فشرد و گفت: « از دیدنت خوشحالم دخترم. »
این برخورد صمیمانه کمی از اضطرابش کاست. روی صندلی کنار کوشا نشست و نفس آسوده ای کشید. پس از احوالپرسی های معمول، کوشا لبخند زنان گفت: « ساعت ملاقات نزدیکه ... تا اشکان نیومده حرفامون رو بزنیم که اگر سر برسه به هیچکس فرصت صحبت نمی ده. »
خانم فرجاد خندید و گفت: « من همیشه گفتم به جای دو پسر، سه پسر دارم. راستی که اشکان رو از صمیم قلبم دوست دارم و او رو مثل پسر خودم می دونم. »
همان موقع در باز شد و صورت خندان اشکان از لای آن پدیدار گشت.
« مشخصه که من حلال زاده ام. » و پس از احوالپرسی گرمی، کنار خانم فرجاد روی تخت نشست.
« حالا تا چشم منو دور می بینید از فرصت استفاده می کنید و شروع به غیبت کردن می کنید؟ از کوشا که قطع امید کردم ولی شما چرا به او اجازه می دید بهاران خانم؟ »
خانم فرجاد با تعجب گفت: « بهاران خانم؟ »
romangram.com | @romangram_com