#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_169


پاییزان احساس کرد صدای تپش قلبش را می شنود. دستپاچه شده بود. نمی دانست چه بگوید. به چشمهای کوشا چشم دوخت که با مهربانی به او می نگریست.

« ولی من ... »

کوشا با لحن اطمینان بخشی گفت: « من همه چیز رو درباره ی تو به او گفتم. از آشناییمون و هر چی که از تو می دونم ... مادرم هم خیلی مشتاق شده تو رو ببینه. »

« راجع به من چی گفتی؟ »

« از خوبی ات، مهربانی ات، پاکی ات ... »

« کوشا! »

« خیلی خوب، از بدی ات، خودخواهی ات، بدذاتی ات و ... »

پاییزان خنده کنان گفت: « خدای من! »

« مطمئنم از مادرم خوشت میاد. »

« نمی دونم چی بگم. »

« هیچی، فقط عصری با من به اتاق مادرم بیا و او را ببین. »

پاییزان سر تکان داد و از کوشا دور شد. نمی دانست این موضوع را چگونه با سمانه در میان بگذارد. با خود اندیشید شاید در وقتی بهتر، زمانی که سمانه حالش رو به بهبود باشد همه چیز را برایش توضیح دهد.


romangram.com | @romangram_com