#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_168

پاییزان روی صندلی کنار تخت نشست و دست مادرش را گرفت. نور مهتاب به داخل اتاق می تابید و قسمتی از تخت و صورت سمانه را روشن می کرد. سایه روشنی از آرامش در چهره اش به خوبی رویت می شد. آرامش و آسودگی ای که دل هر ## با دیدن آن آرام می گرفت.

« از اینکه سهند در شغل جدیدش موفقه خیلی خوشحالم. احساس می کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. سهند خودش رو مقصر ورشکست شدن شرکت می دونه، ولی با مشغول به کار شدن کمتر از قبل به این مسائل فکر می کنه. احساس می کنم کمتر خودش رو سرزنش می کنه. »

پاییزان سری به نشانه ی تائید تکان داد و گفت: « من هم برای سهند خوشحالم. »

سمانه پاسخی نداد و در سکوت به روبرویش خیره شد. پس از چند دقیقه گفت: « من هیچوقت زندگی آرامی نداشتم. از همان بچگی بدبختی رو لمس کردم و شاهد فراز و نشیب های زیادی بودم. وقتی با پدرت ازدواج کردم با خودم گفتم حالا وقت رسیدن به آرامشه، ولی چه خیال خامی ... » به چشمهای دخترش نگریست و گفت: « شاید سرنوشت من این بود که همیشه و همه جا صبوری ام رو به آزمایش بگذارم، امیدوارم خدا از نتیجه ی این آزمایش راضی باشه. »

پاییزان احساس کرد چشمهایش از سوزش اشک داغ شده است. سمانه دست او را فشرد و گفت: « اینها رو گفتم تا بدونی فقط تو نیستی که هر دو روی این زندگی رو می بینی، من و هر کسی که در این دنیا زندگی می کنه بازی های روزگار رو به ناچار تجربه می کنه. گاهی اوقات لازمه سر خم کنی تا تندباد حوادث تو رو نشکنه. منظورم رو می فهمی؟ »

پاییزان با سر تائید کرد. سمانه ادامه داد: « همیشه نگران تو و سهند بودم، نگران آینده تون و کار و زندگی که پیش رو دارید. البته نگرانی ام برای تو به مراتب بیشتر از او بوده. نمی دونم چرا، ولی احساس می کنم تو هم بازی روزگار رو زیاد می بینی. »

سمانه به گذشته ها بازگشته بود. به روزهای جوانی و آرزوهای پرشوری که حالا به سختی به یاد می آورد، به رویاهای رنگی روزهای دور. داروها کم کم بر سمانه اثر می کرد و او همچنان غرق در افکارش به خواب فرو رفت.

پاییزان هم به فکر فرو رفت. یاد دیدار با کوشا افتاد، خودش هم متوجه نشده بود از چه زمان این احساس محبت بی شائبه نسبت به کوشا درونش شکل گرفته. چطور ناگهان این صمیمیت و نزدیکی به وجود آمد و چرا هر دفعه با دیدنش دستپاچه و آشفته می شود و ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شود.

ــــــــــــــــــ

مادر کوشا حالش رو به بهبودی می رفت و قرار بود تا دو روز دیگر مرخص شود. کوشا در راهروی بیمارستان شادی کنان این موضوع را با او در میان گذاشت. او نیز در شادی او شریک شد، ولی نمی توانست حسرت این را که ای کاش به جای او بود از خود دور کند. دوست داشت هر چه می تواند انجام دهد و لحظه ای بهبودی سمانه را به چشم ببیند، ولی افسوس!

کوشا که به چشمهای زیبای پاییزان نگاه می کرد گفت: « مادرم میخواد تو رو ببینه. »

پاییزان یکه خورد و با تعجب گفت: « منو؟ »

« بله، خیلی مشتاقه از نزدیک با تو آشنا بشه. » و لبخند جذابی بر لبانش نقش بست.

romangram.com | @romangram_com