#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_167
یک هفته از بستری شدن سمانه می گذشت. حالش کمی بهبود یافته بود ولی درد عجیبی گه گاه بر وجودش چنگ می زد و از دید کسی مخفی نبود. دکتر به وعده ی خود وفا کرد و نوع بیماری و شرایط را برای سمانه بیان کرد. هنگامی که پاییزان و سهند از واکنش او پرسیدند گفت: « خانم افشار زن فوق العاده صبور و معتقدیست. او با خونسردی به صحبت هایم گوش داد، سپس گفت از همان بار اول که برای معاینه به دکتر رفته به این جریان مشکوک شده. خانم افشار با آرامش به من گفت به خیر و صلاحی که خداوند برای بندگانش تشخیص می دهد اعتقاد دارد و تسلیم به رضای اوست. »
سهند با صورتی اندوهگین پرسید: « شیمی درمانی رو کی شروع می کنید؟ »
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: « شیمی درمانی در کار نیست. »
سهند و پاییزان با هم گفتند: « در کار نیست؟ یعنی چه؟ »
__________________
« خانم افشار به خوبی از بیماریشان مطلعند و از من خواستند که شیمی درمانی انجام نشود. ایشان گفتند نمی خواهند مریضی شان با درد و رنج بیشتر همراه باشد. من وظیفه ی خود دانستم تا بار دیگر شرایط را برای ایشان تشریح کنم، ولی ایشان باز هم اصرار داشتند شیمی درمانی انجام نشود. »
هنگامی که دکتر از آن دو جدا شد نه پاییزان و نه سهند یارای حرف زدن نداشتند.
ــــــــــــــــــــ
پس از تلاشی ناموفق برای خوابیدن، پاییزان از جا برخاست و آرام و پاورچین به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد. از طبقه ی آخر بیمارستان شهر به خوبی دیده می شد. اکثر چراغ ها خاموش بود و خبر از خوابیدن مردم در آن ساعت از شب می داد. صدای سمانه باعث شد او از منظره ی تاریک و خواب آلود شهر چشم بر گیرد.
« خوابت نمی بره؟ »
پاییزان برگشت و کنار تخت ایستاد. « شما رو بیدار کردم؟ ببخشید. »
« نه عزیزم، من خواب نبودم. بنشین تا کمی صحبت کنیم. »
romangram.com | @romangram_com