#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_166

پاییزان با لبخند گفت: « صبح به من خیلی لطف کردند که آمدند ... من باز هم متشکرم. »

کوشا با خوشحالی گفت: « خواهش می کنم. حالا کجا میرید؟ »

« خانه، احساس می کنم اگر استراحت نکنم همین جا از پا می افتم. »

کوشا کمی این دست و آن دست کرد و به اشکان نگاه کرد. اشکان که متوجه ی حال او شده بود گفت: « چی؟ بلندتر بگو عمو جان! آهان، فهمیدم، بهاران خانم ایشان می فرمایند اگه ممکنه شما رو برسونند. پسر، خوب نیست اینقدر خجالتی باشه کوشا جان، این بهاران خانم مثل من به زبان ایما و اشاره وارد نیست. یکدفعه دیدی حرفهات رو بد متوجه شد. »

کوشا که سرخ شده بود گفت: « می تونم برسونمت؟ »

پاییزان که لبخند بر لب داشت گفت: « ممنون میشم. »

کوشا با هیجان به سمت ماشین پژویی که آن سوی خیابان پارک بود رفت. اشکان کنار او ماند. نیم نگاهی به پاییزان انداخت و در حالیکه نفس عمیقی می کشید آرام زیر لب گفت: « کوشا از دست رفت. »

چند لحظه بعد ماشین کنار پای آن دو ترمز کرد. اشکان با خنده، ولی مودبانه در را برای پاییزان باز کرد.

کوشا گفت: « تو با ما نمی آی؟ »

اشکان گفت: « نه، من پیش مادر می مونم ... ببین کوشا جان، این بهاران خانم دست ما امانته. ایشان می خوان به خانه برن، منظورشون خانه ی خودشونه، خانه ی آخرت رو نمی گویند ها ... گفتم که یکوقت نشونی رو اشتباه نری. »

کوشا و پاییزان در حالیکه می خندیدند دستی به نشانه ی خداحافظی برای او تکان دادن و دور شدند.

پاییزان در طول مسیر زیاد با کوشا صحبت نکرد. فقط تمام مدت این موضوع فکرش را مشغول کرده بود که چه سری در این آرامش وجود دارد که در کنار او آن را می یابد؟ چه رازی است که او تمام مسائل زندگی اش را برای کوشا بی آنکه غریبی کند تعریف می کند؟ چطوراست که کوشا را بیشتر از دوستی صمیم به خود نزدیک می داند؟ می تواند چشمهایش را ببندد و به او اعتماد کند. پاییزان گه گاهی برای راهنمایی کوشا در طول مسیر این سکوت آرامش بخش را می شکست.

هنگامی که به منزل رسیدند پاییزان با تشکر کوتاهی از او جدا شد و به خانه رفت ولی هنگام خواب هم نتوانست از فکر آنچه در چشمهای جذاب و سیاه کوشا دیده بود بیرون بیاید. پاییزان با خود اندیشید: « ستاره باران چشمهای او، زیباترین چیزی است که در تمام عمرم دیده ام. »

romangram.com | @romangram_com