#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_165


« ما چیزی به او نگفتیم، ولی شک دارم خودش متوجه نشده باشد. »

« به هر حال توصیه می کنم جلسه های شیمی درمانی به سرعت آغاز شود. عمل کاری از پیش نمی بره. با این پیشرفت بیماری، تنها راه درمان شیمی درمانی است. » و با نگاه به صورت مضطرب او افزود: « تنها درخواستی که از شما دارم این است که به مادرتان روحیه بدهید. روحیه ی قوی و انگیزه برای دست و پنجه نرم کردن با این بیماری خیلی مهم است. من هم هر چه در توان دارم به کار می گیرم. » با انگشت به سمت بالا اشاره کرد و ادامه داد: « و البته تصمیم گیرنده ی اصلی اوست. اوست که مصلحت انسان را تشخیص می دهد. اول اوست و بعد من و بیمار. »

پاییزان اندوهگین و مغموم به سخنان دکتر گوش می داد. « نمی دونم این موضوع رو چطور به مادرم بگم؟ »

دکتر گفت: « چون خانم افشار بیمار من هستند، خودم موضوع رو با ایشان در میان می گذارم. باید به خدا توکل کنیم و امیدمان را از دست ندهیم. »

پاییزان از جا بلند شد. دکتر هم از پشت میز برخاست. « متشکرم، مادرم ... »

« باید بستری و تحت نظر باشند. در حال حاضر در بخش مراقبت های ویژه هستند. به او مسکن و خواب آور تزریق می شود تا استراحت کنند. شما هم به خانه بروید و استراحت کنید. در حال حاضر ملاقات با بیمار مقدور نیست، بروید خانه دخترم ... »

پاییزان با درد و اندوه تشکر نامفهومی زیر لب راند و از اتاق دکتر خارج شد و به سمت در خروجی بیمارستان رفت. حق با دکتر بود، ماندنش جز تحلیل رفتن روحیه اش سود دیگری نداشت.

نسیم خنکی که به صورتش خود کمی حالش را جا آورد. قدم زنان به قصد گرفتن تاکسی به سمت خیابان می رفت که کوشا و اشکان را در حال پیاده شدن از ماشین دید. زمانی که سمانه را از اتاق عمل آوردند آنقدر دستپاچه و آشفته بود که فرصت نکرد با کوشا خداحافظی کند.

کوشا به سمت او آمد و گفت: « حال مادرتون چطوره؟ عمل چطور بوده؟ »

« دکتر گفت باید در بخش مراقبت های ویژه بستری باشه. » کمی مکث کرد و ادامه داد:« ببخشید، آنقدر نگران بودم که یادم رفت با شما خداحافظی کنم. »

« خواهش می کنم. »

اشکان که تازه به جمع پیوسته بود سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد. گفت: « بهاران خانم، این دوست ما صبح خیلی نگران حال شما شد. کمی خجالتیه ولی روش که باز بشه خودتون متوجه ی عرض بنده می شید. »


romangram.com | @romangram_com