#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_164
بلند صدا زد: « آقای دکتر ... »
دکتر برگشت و با چشمهای نافذ به او نگریست. پاییزان که به سمت او می رفت متوجه شد پرستارها برانکار را به سوی دیگر می برند. برگشت و به چهره ی دکتر نگریست.
« مادرم ... حال مادرم چطوره؟ » باز نگاهش بی اختیار به سمانه کشیده شد.
دکتر سر تکان داد و گفت: « همراه من بیایید. »
پاییزان بی آنکه حرف دیگری بزند به دنبال او حرکت کرد. دکتر وارد اتاقش شد و در را بست.
او هم آرام روی مبل چرمی کنار میز نشست و به دهانش چشم دوخت.
دکتر پرسید: « پدرتان همراهتان نیست؟ »
« خیر، ایشان فوت شدند. »
« شما مطلعید بیماری مادرتان چیست؟ »
« بله. » و طبق عادت و بی اراده دستمال کاغذی را خرد می کرد.
« دلیل عمل امروز را هم می دانید؟ »
« بله. »
دکتر نفسی از سر آسودگی کشید و گفت: « تا جایی که مقدور بود معده شان را پاک سازی کردیم، ولی متاسفانه سرطان در مرحله ی بسیار پیشرفته ای است. توصیه ی من این است که هر چه زودتر شیمی درمانی آغاز شود تا شاید از سرعت رشد بیماری بکاهد. » لحظه ای سکوت کرد و پرسید: « مادرتان از بیماری اش مطلع است؟ »
romangram.com | @romangram_com