#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_163
تعقیب کرد. سپس از جا برخاست و به انتهای راهرو رفت و با دو لیوان چای برگش
پاییزان آن قدر غرق در افکارش بود که متوجه ی رفت و برگشت او نشد. هنگامی که کوشا لیوان چای را در دستان سردش قرار داد، پاییزان یکه خورد و به او نگریست که لبخند غمگینی بر لب داشت. آرام کنار کوشا نشست و با دستان لرزانش شروع به نوشیدن چای کرد. گرمای مطبوع چای، سرمای درونش را آرام آرام زدود. کوشا نیز جرعه جرعه چای می نوسید. سکوت در فضا جریان داشت.
عاقبت کوشا با استیصال گفت: « فکر می کنم الآن تنها زمانیه که از صمیم قلب آرزو دارم اشکان کنارم باشه. او متخصص صحبت کردن در امور بی ربط است. »
پاییزان در سکوت به صحبت های کوشا گوش می داد.
« نمی دونم در اینجور مواقع چطور باید کسی رو دلداری داد. در واقع باید چیزی گفت یا سکوت کرد؟ نمی دونم کدوم بهتره، فقط می خوام بدونی حالت رو می فهمم. اگه ساکتم فقط می ترسم حرف نابجا و بی ربطی بزنم و اضطرابت رو بیشتر کنم. »
صحبت های کوشا که از صمیم قلب ادا میشد بر دل پاییزان نشست. او با نگاهی حاکی از حق شناسی رو به کوشا گفت: « متشکرم، قبل از آمدنت خیلی دلم می خواست کسی که شرایطم و درک کنه در کنارم باشه تا از این تنهایی کشنده رها شم. مثل اینکه خدا خیلی زود درخواستم رو اجابت کرد. »
در چشمهای کوشا برقی درخشید و لبخند زد. گفت: « راستی؟ خیلی خوشحالم. »
با دیدن اضطرابی که دوباره صورت او را پوشاند نقش لبخند از روی لبانش محو شد و گفت: « میرم از پزشکی که آنجاست می پرسم عمل کی تمام میشه، فکر کنم دو ساعتی گذشته باشه. »
پاییزان به علامت تایید سر تکان داد و گفت: « نزدیک سه ساعت شده، دکتر خودش گفت بیشتر از دو ساعت و نیم طول نمی کشه. »
« خیلی خوب ... »
__________________
صحبت کوشا به پایان نرسیده بود که در اتاق عمل گشوده شد. ابتدا دکتر، سپس چند پرستار همراه برانکاری حامل سمانه از اتاق خارج شدند. پاییزان به سرعت به سمت برانکار رفت. با دیدن مادرش که آرام چشمهایش را بسته بود نفس راحتی کشید. سر بلند کرد و با چشم به جستجوی دکتر پرداخت که حالا به انتهای راهرو رسیده بود.
romangram.com | @romangram_com