#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_162
پاییزان با حرص دستهایش را مشت کرد. چطور یک نفر می توانست تا این حد بی ملاحظه باشد؟!
« پس دلیل می خواهید؟ باشه ... می گم ... چون من و شما محض رضای خدا حتی در یک موضوع هم تفاهم نداریم. چون شما خودخواه و مغرورید و به علایق من توجه نمی کنید، چون همه رو از بالا نگاه می کنید و هیچکس رو هم سطح خودتون نمی دونید ... چون ... چون ... » و ذهن خسته اش از کار افتاد.
صدایش کمی اوج گرفته بود. آرش کوتاه و عصبی گفت: « آرام تر هم می تونی حرف بزنی، نمی تونی؟ » و از جا برخاست، چند دقیقه قدم زد و باز مقابل او برگشت.
« از آنجا که آدم ترسو و بی دل و جراتی هستی، خودم دلیل اصلی رو میگم. »
با چشمهای غضبناکش به او خیره شد و با لحنی خشک ادامه داد: « تنها دلیل تو که از گفتنش می ترسی اینه که پای شخص دیگه ای وسطه، اینطور نیست؟ »
پاییزان چند لحظه میخکوب شد و به او نگریست. انتظار شنیدن هر حرفی را داشت غیر از این! در حالی که دهانش خشک شده بود گفت: « خدای من، فقط همین یک حرف مونده بود که به من بزنی. مگه از کسی می ترسم که بخوام ... »
واکنش آرش او را از جا پراند. آرش با مشت، محکم به دیوار بالای سر پاییزان کوفت و در حالیکه سعی می کرد صدایش را که می لرزید پایین نگه دارد گفت: « می ترسی! می ترسی! خیلی ترسویی! بی شهامت ترین و کم عقل ترین دختری هستی که تا حالا دیدم! گوشهات رو باز کن ببین چی میگم. به ذهنت هم خطور نکنه که می تونی منو بازی بدی، می فهمی؟ می فهمی یا نه؟ »
صورت برافروخته اش را از او برگرداند و دور شد.
پس از رفتن آرش و برخورد عجیبش حال پاییزان به مراتب بدتر شد. دیگر لحظه ای هم نمی توانست بنشیند، تند تند قدم می زد، می ایستاد و گاهی بی اراده به گوشه ای خیره می ماند. در دل آرزو می کرد ای کاش یکی از عزیزانش در کنارش بود. ای کاش سهند مقابلش می نشست و دلداری اش می داد. حتی حاضر بود مادربزرگ را با آن نگاه سرد و قهرآمیزش در کنار داشته باشد. ای کاش پدربزرگ می آمد و با دستان مهربانش دست های سرد او را می فشرد و در غم و ناراحتی اش شریک می شد.
یک ساعتی می گذشت که صدای قدم ها و دویدن شخصی در راهروی بیمارستان توجه او را جلب کرد. هنگامی که سر برگرداند با تعجب متوجه ی کوشا شد که از انتهای راهرو با عجله به سمت او می آید. سرعتش آنقدر زیاد بود که با اینکه می خواست کنار او توقف کند، ناخواسته چند گام دیگر را هم سر خورد و جلو رفت.
« سلام، می خواستم زودتر بیام ولی حال مادرم کمی بد بود، مجبور شدم کنارش بمونم. متاسفانه کیا و آرش هم در دسترس نبودند. می دونستم مادرت رو امروز عمل می کنند. »
پاییزان بی آنکه پاسخی بدهد اشک در چشمهایش حلقه زد و سر تکان داد.
کوشا روی نیمکت نشست. پاییزان با اضطراب آشکاری که منجر به لرزش دستانش شده بود باز شروع به قدم زدن کرد. کوشا چند دقیقه با نگاه او را
romangram.com | @romangram_com