#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_161
« می خوام راجع به خودمون و پیشنهاد ازدواجی که شما خیلی غیرمعقولانه ردش کردید صحبت کنم. »
رشته ی افکار پاییزان پاره شد، با دلخوری گفت: « به نظر شما الآن زمان مناسبی برای صحبت کردنه؟ »
آرش شانه ای بالا انداخت. « چرا مناسب نیست؟ هم حرفمون رو می زنیم، هم زمان زودتر می گذره. »
پاییزان چشمهایش را جمع کرد و با لحن خشکی گفت: « ما درباره ی این موضوع حرفی برای گفتن نداریم. »
آرش با خونسردی به صندلی تکیه داد. « این تشخیص شماست و خیلی هم اشتباهه. به نظر من حرف برای گفتن زیاده و باید گفته بشه »
از اجباری که در حرف زدنش ایجاد کرد گونه های پاییزان از خشم داغ شد.
« تقریباً داشتم این رفتارهای بی ادبانه ی شما رو فراموش می کردم، ولی می بینم که ... »
آرش با آرامش خندید و خیلی راحت گفت: « چطور؟ برام خیلی جالبه که شما اینقدر حق به جانبید. باید بگم اگه کسی هم بخواد طرف مقابلش رو ببخشه و رفتار های بی ادبانه اش رو فراموش کنه این منم، نه شما! »
از لحظه ای که او را با شخص دیگری در خیابان دیده بود آرام و قرار نداشت. با تحکم گفت: « جوابم رو بدید. »
پاییزان که از رفتار آرش کلافه شده بود گفت: « من یک بار نظرم رو به شما گفتم. اگه دچار فراموشی شدید دوباره تکرار می کنم. نه زمان مناسبی برای ازدواجه و نه من تصمیم ازدواج دارم، نمی فهمید مادرم بیماره؟ »
آرش نگاهی تند و غضبناک به او انداخت. کم کم تسلط رفتارش را از دست می داد. هیچکس حق نداشت او را به بازی بگیرد و هیچ ## هم نمی توانست در بازی او برنده شود.
« من دنبال شنیدن حرف های تکراری نیستم. دلیل می خوام. »
romangram.com | @romangram_com