#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_160

« شما رو ترساندم، نه؟ »

پاییزان با خود اندیشید: « حضور غافلگیرانه و غریب آرش به نظر همیشگی شده است. »

آرش بی آنکه منتظر پاسخی از جانب او باشد باز پرسید: « سهند جان کجا هستند؟ »

پاییزان با صدای گرفته گفت: « مجبور شد به شرکت بره. » و با نیم نگاهی به او اضافه کرد: « به زحمت افتادید. »

آرش شانه ای بالا انداخت. « زحمتی نیست، مادرم هم دوست داشت بیاد ولی سعی کردم متقاعدش کنم وجودش در اینجا ضرورتی نداره، او هم پذیرفت. »

پاییزان زیر لب تشکر کرد. آرش مدتی در سکوت به اطرافش نگریست. پاییزان از شدت اضطراب دستمالی را که در دست داشت بی اراده خرد می کرد.

پس از گذشت چند دقیقه آرش گفت: « نمی دونید عمل چند ساعت طول می کشه؟ »

« دکتر گفت حداکثر دو ساعت و نیم. »

آرش نفس عمیقی کشید. « میل دارید به بوفه ی بیمارستان بریم؟ »

« نه، متشکرم. »

پاییزان معذب بود و این احساس به اضطرابش دامن می زد. اعصابش بیش از پیش تحت فشار قرار داشت.

صدای آرش او را به خود آورد. « می خوام با شما درباره ی موضوعی صحبت کنم. »

پاییزان که بی اراده به سمانه و آغوش گرمش فکر می کرد با حواسپرتی گفت: « گوش می کنم. »

romangram.com | @romangram_com