#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_159
سهند به طرق سمانه رفت. « باید به شرکت برم. چون جلسه ی مهمی دارند! براشون شرایطم رو توضیح دادم، گفتم نمی تونم بیام ولی انگار متوجه نیستند. تاکید می کنند حضورم آنجا ضروری است. میگن روز اول کار نمی شه به هر بهانه ای از زیر کار شانه خالی کرد. ولی حرف های من بهانه نیست ... من نمی تونم تو رو تنها بذارم سمانه. »
سمانه با آرامش به برادر مضطربش نگریست. « حرفشون منطقیه سهند جان. یادت رفته چقدر برای پیدا کردن چنین کاری سختی کشیدی؟ پس باید قدرش رو بدونی. در اتفاقی که برای شرکت کاوه افتاد خیلی ها تو رو مقصر می دونند، طبیعیه که زیر ذره بین رئیس و همکارات باشی. اجازه نده مسائل و مشکلات کوچک قابلیت هات رو زیر سوال ببره. من هم دوست دارم تو به کارهات برسی. »
سهند مصرانه گفت: « من باید بمونم، می خواهم کنارت باشم. »
« بودن یا نبودت تو در بیمارستان تفاوتی ایجاد نمی کنه. من هم کمتر از یک ساعت دیگه عمل می شم. شما هم که نمی تونید همراهم به اتاق عمل بیاید، می تونید؟ فقط دوست دارم وقتی که به هوش آمدم اولین چیزی که می بینم صورت تو و پاییزان باشه. » سپس رو به پاییزان گفت: « تو هم برو به کارهات برس. »
« کار من مثل سهند مهم نیست، تازه اطلاع هم دادم و آنها هم موافقت کردند. »
سمانه نفس عمیقی کشید و رو به سهند که همچنان با تردید ایستاده بود گفت: « پس چرا ایستادی سهند جان؟ می خوام وقتی چشمهام رو باز کردم خبرهای خوب در انتظارم باشه. »
سهند پیشانی سمانه را بوسید. خواست چیزی بگوید ولی بغض توان حرف زدن را از او گفته بود. بی آنکه کلمه ای بگوید از اتاق خارج شد.
سهند رفت و پاییزان کنار سمانه ماند. سعی می کرد خودش را بشاش و شاداب نشان دهد تا سمانه با روحیه ای قوی آماده ی عمل شود. ساعت ده، دو پرستار وارد اتاق شدند. با کمک آنان و پاییزان، سمانه به سرعت آماده شد و به سمت اتاق عمل رفت. پاییزان کنار تخت او حرکت می کرد و دست او را محکم در دست می فشرد. سمانه با چشمهای آرام و مهربانش به دخترش می نگریست که به سختی سعی می کرد اضطرابش را در لبخندش پنهان کند.
__________________
کنار اتاق عمل که رسیدند سمانه پاییزان را بوسید و در آغوش فشرد. قلب پاییزان به شدت می تپید و گرمی اشک پلکهایش را می سوزاند. اما سعی کرد خوددار باشد و آرامشش را حفظ کند. در اتاق عمل با صدای بلند پشت آنان بسته شد. پاییزان تا چند دقیقه بی حرکت بر جا ماند، سپس لرزش زانوانش او را به سوی نیمکتی در گوشه ی راهرو کشاند.
هنوز گرمای آغوش سمانه را حس می کرد و بوی همیشگی اش را که از بچگی در خاطر داشت استشمام می کرد. چقدر احساس تنهایی می کرد. روزگاری به یادش آمد که روی تخت کنار سمانه دراز می کشید و از او می خواست برایش قصه بگوید. در صدایش سحری بود که او را راهی شهر قصه ها می کرد. سمانه می گفت و می گفت تا او پلک هایش روی هم می افتاد و غرق در رویای رنگین داستان های مادرش به خواب فرو می رفت. بدنش از ترس از دست دادن سمانه از درون منجمد شد. می دانست تنها می ماند، می دانست هیچکس نمی تواند جای خالی او را برایش پر کند و خلایی سنگین بر زندگی اش حاکم می شود. قطره های اشک بی اختیار و پشت سر هم از چشمهایش فرو می ریخت. چنان در دریای خاطراتش غرق بود که آرش برای اینکه او را متوجه ی خود کند مجبور شد چندبار صدایش کند.
چند دقیقه قبل به بیمارستان رسیده بود و با اتاق خالی روبرو شده بود. پس از پرس و جو او را به سمت اتاق عمل راهنمایی کردند. پاییزان را در حالی یافت که آرام می گریست و کلماتی را زیر لب زمزمه می کرد. پس از اینکه چند بار به نام خواندش، پاییزان با نگاهی گنگ و صورتی خیس از اشک به سمت او برگشت. به او خیره شد و ناگهان به خود آمد. به سرعت اشک هایش را از گونه زدود و با تعجب به آرش خیره شد. او کنارش نشست.
romangram.com | @romangram_com