#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_158
آفتاب طلوع کرده بود. دکترها و پرستاران کشیک جای خود را با دیگر همکارانشان عوض می کردند. ولی هنوز آنان روی نیمکت نشسته و با هم گفت و گو می کردند. کوشا او را دعوت کرد تا با هم صبحانه ای در بوفه ی بیمارستان بخورند.
پاییزان در حالیکه از جا بر می خاست با خوشرویی تشکر کرد و گفت: « می خوام به مادر سر بزنم، فکر می کنم از خواب بیدار شده. »
کوشا به تبعیت از او از جا برخاست. نگاهی به اطراف انداخت و متوجه ی اشکان شد که روی نیمکتی دیگر به خواب فرو رفته بود. رو به پاییزان گفت: « متشکرم به حرفام گوش دادی، خیلی وقت بود با کسی درد و دل نکرده بودم. »
پاییزان به چشمهای او خیره شد که مانند لبهایش غرق در لبخند بود. خندان از کوشا جدا شد و به سمت اتاق مادرش رفت. آرام در را باز کرد و داخل شد. سهند که تازه از خواب برخاسته بود در حال کش و قوس دادن بدنش بود.
سمانه سلام گرمی کرد و گفت: « کی آمدی پاییزان؟ »
« خیلی وقته، هر کاری کردم نتونستم تو خانه طاقت بیارم، برای همین هم به بیمارستان آمدم. به شما هم سر زدم، هر دوتون خواب بودید. در راهرو نشستم تا هوا روشن بشه. »
سمانه نگاهی به سهند انداخت که همچنان مشغول خمیازه کشیدن بود. گفت: « هم تو، هم سهند رو خیلی اذیت کردم. سهند که روی این مبل ناراحت تا صبح خوابید. تو هم که در راهرو نشستی. »
سهند دست از خمیازه کشیدن برداشت و سرحال گفت: خیالت راحت، من که دیشب خیلی خوب خوابیدم. چه مبل خوبی هم بود، نرم و گرم ... »
سمانه لبخند پر معنایی زد. سهند به سرعت از اتاق خارج شد تا با شرکت تماس بگیرد و اطلاع دهد که نمی تواند بیاید.
پاییزان کنار سمانه نشست.
« تو نمی خوای به آموزشگاه زنگ بزنی؟ »
« نه مامان جان، من اطلاع دادم. شما خیالتان راحت باشه. »
همان موقع سهند در را گشود و با چهره ای پریشان وارد اتاق شد. سمانه نگران در جایش نیم خیز شد. « اتفاقی افتاده؟ »
romangram.com | @romangram_com