#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_157
اشکان با کف دست محکم به پیشانی اش کوبید. « خدای من، این یک راز بود که فاشش کردم. » سپس صدایش را پایین آورد و با حالی عجیب در چشمهای پاییزان خیره شد و گفت: « شما که از این موضوع با کسی صحبت نمی کنید، درسته؟ »
پاییزان که به سختی خنده اش را مهار می کرد گفت: « البته، مطمئن باشید. »
کوشا خندید و گفت: « حالا خارج از شوخی، چرا صبح به این زودی بلند شدی؟ تو که خیلی خسته بودی. »
صورت پر شیطنت اشکان حالتی جدی به خود گرفت . گفت: « وقتی دیدم کنارم نیستی دلم شور افتاد، ترسیدم خدای نکرده اتفاقی افتاده باشه. نفهمیدم خودم رو چطور به اینجا رسوندم. »
کوشا دست او را فشرد و گفت: « این چند روز خیلی اذیت شدی. »
اشکان با لحنی مهربان و بی آلایش گفت: « من که در این دنیا یک رفیق بیشتر ندارم، جانم رو هم بخواد براش میدم. » بعد رو به پاییزان که متعجب به آن دو نگاه می کرد اضافه کرد: « کوشا علاوه بر دوست برای من برادر هم هست. »
سپس از جا برخاست و به سمت دیگر راهرو رفت.
برای پاییزان این تغییر ناگهانی اشکان جالب بود. با نگاه او را دنبال کرد. اشکان از نظر رنگ پوست و چشم درست نقطه ی مقابل کوشا بود. پوستی سفید با چشمهایی میشی، موهایی خرمایی و بسیار خوش حالت. برق نگاهش هر کسی را مجذوب می کرد. گویی به هر جا وارد می شد با خود گرما و شادی به ارمغان می آورد. از نظر قد و قواره مانند کوشا بود، بلند قد و خوش هیکل. راحت و کمی بی قید لباس می پوشید که همان هم بر جذابیتش می افزود.
کوشا که متوجه شده بود پاییزان به فکر فرو رفته گفت: « اشکان مثل بچه های کوچک و بی آلایشه. بر خلاف زبان تند و تیزش خیلی خوش قلب و مهربانه. فقط باید به کسی اعتماد کنه، بعد می بینی از جان براش مایه میذاره. »
پاییزان گفت: « شخصیت جالبی داره. »
لبخندی گرم لبهای کوشا را پوشاند. « بله، شخصیت جالبی داره. »
ـــــــــــــــــ
romangram.com | @romangram_com