#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_156

__________________

« صحبتش بود، اما مادر قلبش ناراحت شد و ... » سپس با نگاهی شیطنت آمیز به او نگریست. « اگه کسی رو سراغ داری به ما معرفی کن تا زودتر پاش رو بند کنیم. »

پاییزان تا خواست جوابی بدهد صدایی از پشت سر توجهشان را به خود جلب کرد.

« به به، شب زنده داران عزیز ... »

پاییزان به پشت سرش نگاه کرد. اشکان با موهایی ژولیده و چشمهای خواب آلود به آن دو می نگریست. او خود را کنار کوشا جا داد و خمیازه ای کشید.

کوشا با تعجب پرسید: « چی شده؟ چرا به این زودی از خواب بلند شدی؟ »

اشکان در حالیکه چشمهایش را به سختی باز نگه داشته بود گفت: « تو مقصری کوشا جان! بهاران خانم، من شکایتم رو از دست این به کجا ببرم؟ »

پاییزان از شنیدن نام بهاران تعجب کرد و به کوشا خیره شد.

کوشا لبخندی زد و گفت: « منظور ایشان شما هستید، اشکان میانه ی خوبی با سرما و باد و باران و برف ندره. »

پاییزان خندید، اشکان گفت: « اگه پیام های بازرگانی بین حرف های من تمام شده ادامه بدم. » و رو به پاییزان ادامه داد: « بله، داشتم می گفتم که در خواب ناز بودم که ناگهان دلم برای این دوست گرانقدر تنگ شد. چون کنارم خوابیده بود خواستم به او محبتی بکنم، بله، محبتم گل کرده بود! دستم رو دراز کردم تا دستش رو بگیرم ولی نه تنها اثری از دست نبود، بلکه اثری از خودش هم نبود. چشمهام رو باز کردم. همه جا رو ظلمات فرا گرفته بود. قطره های باران به شدت به پنجره می کوبید و صدای باد مثل زوزه ی گرگ های گرسنه در نیمه شب به گوش می رسید ... »

کوشا به میان حرف او پرید: « فیلم ترسناک تعریف می کنی؟ »

اشکان اخمی کرد و بی توجه به کوشا ادامه داد: « بله عرض می کردم، یکدفعه رعد و برقی زد و اتاق برای لحظه ای روشن شد. من نگاهم خیره به دیوار موند. ناگهان از درون قاب عکس روی دیوار، صورتی هیولا مانند پدیدار شد و خنده ی پلیدی سر داد. از ترس داشتم می مردم. به سمت کلید برق پریدم و فوری روشنش کردم. دویاره با ترس و لرز به قاب عکس نگاه کردم و چی دیدم؟ بله، عکس این آقا کوشای خودمون بود که روی دیوار با لبخند شیطانی به من نگاه می کرد. البته من همیشه به این موضوع که کوشا شب ها تغییر قیافه میده شک داشتم. »

صدای متحیر کوشا بلند شد: « اشکان بس کن! »

romangram.com | @romangram_com