#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_155
« اتفاقاً یک نوزاد چند روزه بودم ... هیچ خاطره ای از پدرم ندارم. شناخت من از او بر می گرده به حرف ها و تعریف های اطرافیانم. »
کوشا با لحنی غمزده گفت: « حالا چرا رفت؟ »
« تصادف کرد. میگن شدت جراحات سرش خیلی شدید بوده. دکتر از او قطع امید کرده بود. مادرم منو در همون بیمارستان به دنیا آورد که پدرم در آن بستری بود. پدر بعد از دیدن من فوت می کنه. دکتر ها به مادرم گفته بودند اون چند روز رو به امید اینکه منو ببینه به سختی با مرگ دست و پنجه نرم کرده. »
« پس احضار شده بود. این خیلی با موضوع پدر من فرق می کنه. او خودش، خودش رو کشت. »
دهان پاییزان از حیرت باز ماند. « یعنی چه؟ »
با لحن سردی گفت: « معتاد بود. »
نفس پاییزان برای لحظه ای گرفت و بدنش یخ کرد. با کنجکاوی به او دقیق شد. کوشا با پوست گندمی، چشم و ابروی مشکی و موهای خوش حالت و تیره اش که نامرتب به اطراف صورتش ریخته بود بسیار جذاب و خوش قیافه به نظر می رسید. از حرکات و رفتارش اینطور به نظر می آمد که متعلق به خانواده ای با فرهنگ و اصیل است.
کوشا که متوجه ی حیرت او شده بود لبخند کمرنگی به لب آورد و با ملایمت گفت: « تعجب کردی، نه؟ ولی واقعیت داره. متاسفانه پدرم معتاد بود. خیلی هم گرفتار شده بود. هر چه کردیم ترک نمی کرد، نه اینکه نمی خواست، نمی توانست. مادر میگه اراده نداشت. گاهی وقت ها از صبر مادر و از بی مسئولیتی پدر متحیر میشم. من خیلی کوچک بودم و متوجه ی خیلی از کارها و رفتارها نمی شدم، ولی بعد ها ... بعد ها ... » نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
« پدرم دوستی داشت که از زمان های دور با هم رفاقت داشتند. او را عمو صدا می کردیم، چون پدرم همیشه از او به عنوان برادر یاد می کرد. نمی دانم چه چیز این مرد، پدرم را آنطور مجذوبش کرده بود. او بود که پدرم رو به این دام انداخت. آدم خوش صحبت و خوش سر و زبانی بود. می گفت از دادن جانش برای پدرم دریغ نداره و دوستی با وی افتخاری است که نصیبش شده. یک روز بی هیچ دلیل از دادن مواد به پدرم خودداری می کنه. به پدرم خیلی سخت می گذشت، چون با افراد زیادی در این زمینه آشنا نبود. مادر می گفت خودش رو انگشت نمای اهل محل و فامیل کرده بود. طولی نکشید که آن نارفیق خودش به سراغ پدرم آمد. او رو وابسته ی خودش کرده بود و کاری می کرد تا پدرم امرش رو بی چون و چرا انجام بده. تا جایی که توانست سر پدر معتاد منو کلاه گذاشت. یک شب بارانی من از ترس رعد و برق محکم مادرم رو در آغوش گرفته بودم. پدرم نیمه شب با لباس خیس به خانه برگشت. به شدت سرفه می کرد و همان شب بیمار شد. بدنش خیلی ضعیف شده بود، دکتر می گفت ذات الریه کرده و بعد هم رفت. می دونی پاییزان ... از این گرد و هرچه معتاده بیزارم. هنوز صحنه ای که این گرد لعنتی به او نرسید و به خودش پیچید جلوی چشمامه. وقتی به این حالت می افتاد هرچه دم دستش بود به اطراف پرتاب می کرد و سر ماردم فریاد می کشید و ناسزا می گفت. ولی زمان هایی هم می شد که سرحال باشه. منو روی زانوانش می نشوند و بازی می کرد. گاهی هم به درس های کیارش می رسید و سر به سر مادرم می گذاشت. چقدر آن موقع دوستش داشتم. »
پس از چند دقیقه سکوت کوشا با بغض گفت: « پس از پدر، آن نارفیق با مدرک و سند به خانه ی ما آمد و ادعا کرد خانه و کارخانه متعلق به اوست و پدرم آنها را به او واگذار کرده. برامون باورش سخت بود، ولی واقعیت داشت. به نظر می آمد او از اعتیاد پدرم سوء استفاده کرده و با ترفندهایی به این کار وادارش کرده. آن موقع وضع مالی خیلی خوب داشتیم. دوست پدر چه آسان توانست همه چیز رو تصاحب کنه. ناگهان اوضاع زندگی دگرگون شد. به
کمک خانواده ی مادرم به خانه ای کوچکتر نقل مکان کردیم. زخم زبان ها و نگاه های پر طعنه و گاهی هم ترحم آمیز اطرافیان آرامش رو از ما گرفته بود، بنابراین تصمیم گرفتیم ارتباطمون رو با دیگران قطع کنیم. مادرم در یک خیاطخونه مشغول به کار شد و شروع به دوخت و دوز کرد. برای تامین مخارج من و برادرم شب تا صبح کار می کرد و اوضاع را یک تنه می چرخاند. کیارش ده سال از من بزرگتره. بعد از پدر او همیشه تکیه گاهم بود. وقتی او وارد دانشگاه شد، مادر از خوشحالی اشک شوق می ریخت. کیارش بعد از مدتی در شرکت پدر یکی از دوستانش استخدام شد. اوایل حقوق زیادی نمی گرفت، حتی به سختی کرایه ی رفت و آمدش تامین می شد. ولی بعد از پایان درس و کسب تجربه روز به روز پیشرفت کرد. حالا هم از نظر مالی اوضاع مناسبی داره. مادر هم چند ساله کار نمی کنه. میدونی، کیا برام هم پدر بود و هم برادر. پسر خیلی خوبیه. هر ## او رو ببینه با من هم عقیده می شه. »
« ازدواج نکرده؟ »
romangram.com | @romangram_com