#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_154

پاییزان سری به نشانه ی منفی تکان داد و گفت: « نه متاسفانه، من تنهام. »

کوشا با لبخند گفت: « پس یکی یکدانه ی مامان و بابایی، هر چه خواستی به دست آوردی. »

پاییزان پوزخند تلخی زد و گفت: « من فقط یکی یکدانه ی مامان هستم، پدرم رو وقتی خیلی کوچک بودم از دست دادم. هیچوقت هم از مزایای تک فرزندی برخوردار نبودم. حتی بعضی وقت ها مادرم از بچه های دیگه به من سخت تر می گرفت تا لوس و از خود راضی بزرگ نشم. »

کوشا سر به زیر انداخت و گفت: « من هم مثل شما پدرم رو از دست دادم، درست این اندازه بودم. » و دستش را مقابل خودش گرفت و فاصله ای را از زمین تا کف دستش نشان داد که پاییزان فکر کرد لابد او کودکی پنج یا شش ساله بوده. صدای کوشا او را متوجه ی خود ساخت.

« اول که رفت خیلی از دستش ناراحت بودم، پیش خودم می گفتم بی خیال پدری می شم که بی توجه به التماس ها و خواهش های بچه اش رفت و دیگه برنگشت ... اما مگه می شد بی خیال شم؟ بعدها که بزرگتر شدم تازه فهمیدم رفتن پدر چقدر دردناکه. وقتی متوجه ی کمبود رنج آورش شدم سعی کردم پول توجیبیم رو جمع کنم و باهاش به پشت آبها برم. یادم است یک بار پدرم سخت مریض شد و تا پای مرگ رفت، به من گفت قرار است پشت دریاها بره و آنجا منتظرمون باشه. »

کوشا نفس عمیقی کشید و با لبخندی محزون ادامه داد: « ای کاش هنوز در همان سن و سال می موندم، بزرگ بودن گاهی وقته ها خیلی سخته. وقتی بزرگ میشی به اجبار باید با واقعیت های تلخ روبرو بشی، واقعیت هایی که انسان آرزو می کنه هیچوقت با اونها مواجه نشه مثل واقعیت مرگ پدرم، مثل رنج مادرم، مثل گریه های شبونه ی کیارش که آن زمان ها معنی اش رو نمی فهمیدم. »

نگاهی دقیق به چهره ی پاییزان انداخت و گفت: « نمی دونم چرا این حرف ها رو به تو می زنم ... خیلی دلم گرفته. »

پاییزان لبخند زد و گفت: « راحت باش. »

« ناراحتت که نکردم؟ »

« به هیچ وجه، ولی من وقتی پدرم رفت خیلی کوچک بودم. »

کوشا گفت: « اینقدر؟ » و با دستش فاصله ای نزدیک تر به زمین را نشان داد.

پاییزان سر تکان داد و گفت: « نه کوچکتر. »

کوشا با تعجب گفت: « ببینم، نوزاد که نبودی؟ اینطور که پیش میری دست من به زمین میرسه! »

romangram.com | @romangram_com