#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_152

« کوشا جان، تو چرا همه چیز رو جدی می گیری؟ »

« چون مسئله جدیه. »

« مگه من گفتم مسخره است؟ » و در حالیکه آب کمپوت را سر می کشید گفت: « نه جانم، تو اشتباه می کنی، من جدی ام. امروز تحقیقات بنده نتیجه ی مثبت داشت و باید به اطلاعتون برسونم ایشان دارای همان نام بهارانه. »

کوشا که رنگ از صورتش پریده بود گفت: « آبروریزی که نکردی؟ »

اشکان پوزخندی زد و گفت: « به تو اطمینان میدم جز خودم هیچکس متوجه ی این تحقیقات نشد. »

کوشا با تردید گفت: « خداکنه همینطور باشه، حالا می تونم بپرسم چطور این تحقیقات انجام شد؟ »

اشکان قیافه ای جدی و موقر به خود گرفت و گفت: « متاسفانه نمی تونی بپرسی! کوشا جان سعی کن بفهمی ##### های کاری هر شخص مختص خودشه. به جان خودت خیلی دوست دارم به تو بگم ولی چه کنم این وجدان کاری اجازه نمی ده! » سپس در کمپوت دیگری را باز کرد و با لحن نصیحت گونه ای ادامه داد: « تو نباید از حرف ها من ناراحت بشی. سعی کن نقص هات رو قبول کنی تا بتونی مثل من پیشرفت کنی. قبول کن ... قبول کن تو در تمام امور مهم بی استعدادی و در امور بی اهمیت فوق العاده درخشان عمل می کنی ... آخ که دستت درد نکنه، خیلی گرسنه ام بود. بیا، بیا غصه نخور، به جایش کمی کمپوت بخور. »

« نه ممنون. »

« من قربان آن میل پاستوریزت برم، برو خانه کمی استراحت کن. »

کوشا با ملایمت گفت: « نه، من پیش مادر می مونم. تو رو هم از صبح خیلی اذیت کردم. »

اشکان قیافه ی دردمندی به خودش گرفت و آهی کشید. « اینکه چیز تازه ای نیست. جوری میگی از صبح که انگار همین یک صبح منو اذیت کردی. خدمتت عرض کنم از همان صبح نحسی که برای اولین بار دیدمت این آزار و اذیت ها شروع شد. من که دیگه عادت کردم، اولش سخت بود ولی حالا ... »

کوشا نگاهی به چهره ی او انداخت و گفت: « راستی حقته با تو مثل انگل رفتار کنم، محبت به تو نیامده. »

« درست رفتار کن کوشا جان، همین یک کلمه رو به من نگفته بودی که گفتی. تو که انسان فرهیخته ای هستی باید برای نبود امکانات منو مقصر بدونی؟ مگه من دوست داشتم انگل بشم؟ ولی خوب تقدیر بود ... پیش آمد! طالع نحس من بود، سرنوشت ... »

romangram.com | @romangram_com