#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_151
کوشا با پیشانی در هم کشیده دست او را کنار زد و گفت: « چرا اینجوری می کنی؟ بگذار کمپوت ها رو ببرم تو اتاق. »
« بله، یک حرف رو چند بار باید برای شما تکرار کنم؟ خانم فرجاد رو به زور لالایی خواباندم. فکر می کنی می گذارم زحماتم رو هدر بدی؟ »
« خیلی خب بابا. »
روی نیمکت داخل راهرو نشست. اشکان کنارش آمد و کیسه را از دستش گرفت و با نگاهی به داخل آن شروع به غر غر کرد.
« مگه نمی دونی من فقط کمپوت آناناس دوست دارم؟ پس چرا توی این بیست تا کمپوت که خریدی دو تا بیشتر آناناس نیست؟ »
کوشا به حرف های او توجه نمی کرد. چشمهای پاییزان تمام فکر او را به خود مشغول کرده بود. اشکان یکی از کمپوت ها را باز کرد و با دست مشغول خوردن شد.
« از بهاران خانم چه خبر؟ »
کوشا با تعجب برگشت و به او نگاه کرد. « از کی؟ »
« بهاران خانم، همون که امروز صبح مفتخر به دیدارش شدیم. »
کوشا با اخم گفت: « منظورت پاییزان است؟ »
« بله، همون بهاران رو میگم. »
« اشکان جان، تو چرا همه چیز رو به مسخره می گیری؟ »
romangram.com | @romangram_com