#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_150
پاییزان که از دیدن تعداد زیاد کمپوت ها متعجب شده بود گفت: « این همه کمپوت برای مادرتون می برید؟ »
کوشا با خنده گفت: « راستش رو بخواهید شک دارم حتی یکی از آنها هم به مادر بیچاره ام برسه. گفتم زیادتر بخرم شاید اشکان به او مهلت بده. »
پاییزان خندید و گفت: « پس بهتره عجله کنید، من هم باید برم. »
کوشا نگاهی به اطرافش کرد و گفت: « تنها می رید؟ »
« بله، می خوام کمی قدم بزنم. »
کوشا سر تکان داد و گفت: « پس مواظب خودتون باشید. »
« متشکرم، خداحافظ. »
کوشا هم خداحافظی کرد و با عجله به سمت بیمارستان رفت.
آرش پس از خداحافظی از پاییزان هنوز داخل بیمارستان نشده بود که ناخودآگاه برگشت تا نظری به پشت سرش بیندازد که متوجه ی برخورد آن دو شد. بی آنکه واکنشی نشان دهد آرام کنار در ایستاد و با کنجکاوی آنها را زیر نظر گرفت. به نظرش برخورد پاییزان بیش از حد صمیمی و دوستانه بود. پوزخندی تحقیر آمیز بر لبانش نقش بست و چهره اش در هم شد.
کوشا چنان غرق در رویای چشمهای پاییزان از کنارش عبور کرد که حتی متوجه نشد شخصی با خشم و غضب به او می نگرد.
ـــــــــــــــ
کوشا در اتاق را باز کرد و داخل شد. اشکان کنار زن میانسالی که به خواب فرو رفته بود نشسته بود. با دیدن او فوری به سمت در پرید و در حالیکه فوری به سمت بیرون هلش می داد در را بست. کوشا همانطور که عقب عقب می رفت گفت: « یعنی چه؟ چرا اینطوری می کنی؟ »
اشکان با صدای آهسته ای گفت: « اول اینکه صدایت رو بیار پایین، مادر بیدار میشه. دوم، کجا بودی؟ از حالا بگم من شریک و همخونه ی خودسر نمی خوام! »
romangram.com | @romangram_com