#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_149
پاییزان سر تکان داد و گفت « نه آقای محرابی، دلم می خواد تنها باشم و کمی قدم بزنم. »
آرش ایستاد و با تعجب به پاییزان نگاه کرد. لحن او آنقدر جدی بود که جایی برای اصرار نمی گذاشت.
آرش در حالیکه عضلات فکش سخت شده بود با لحنی خشک گفت: « باشه، هر طور راحتید. »
پاییزان تشکر کرد و قدم زنان به سمت دیگر خیابان رفت. هنوز چند قدمی نرفته بود که ناگهان کوشا با کیسه ای پر از کمپوت در مقابلش ظاهر شد. کوشا که از دویدن نفسش به شماره افتاده بود خودش را به دیوار چسباند و گفت: « با اینکه خیلی عجله دارم ولی ایندفعه مواظب اطرافم هستم، بفرمایید. »
پاییزان خنندید و گفت: « ایندفعه چرا عجله دارید؟ »
« اگه شما جای من بودید از شدت عجله پرواز می کردید. تنها گذاشتن اشکان کار ساده ای نیست. او رو پیش مادرم گذاشتم و خودم سریع آمدم خرید کنم. اگه می خواستم او رو دنبال کاری بفرستم تا فردا صبح هم بر نمی گشت. »
پاییزان با حسرت گفت: « خوش به حالتون. به نظر خیلی با هم صیمی هستید. »
« بله، از بچگی با هم بزرگ شدیم. هم همبازی بودیم و هم همکلاسی، ولی در دانشگاه رشته های مختلفی می خوانیم. خانواده ی اشکان از دو سال پیش به خارج رفتند، به همین دلیل او عضوی از خانواده ی ما محسوب میشه. »
__________________
پاییزان با دقت به صحبت های او گوش می داد. متوجه شد بی آنکه او را بشناسد احساس خاصی نسبت به او دارد. احساس نزدیکی و محبتی که تا حالا با هیچ غریبه ای تجربه نکرده بود. احساس آرامش می کرد. احساس آرامش دوستانه ای که تنها در کنار عزیزانش به او دست می داد.
کوشا چنان راحت و شاداب بود که روح خموده ی او را به وجد می آورد.
کیسه ی کمپوت را جلویش باز کرد و گفت: « بفرمایید. »
romangram.com | @romangram_com