#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_148
سهند چهره در هم کشید و گفت: « دکتر نگفت چرا فردا عملش می کنند؟ مگه قرار نبود وقتی جواب آزمایش ها حاضر شد فوری عملش کنند؟ »
« نمی دونم، توضیحی نداد، فقط گقت ... »
پاییزان با دیدن چهره ی متعجب سهند که به پشت سر او خیره مانده بود حرفش ناتمام ماند.
سهند هیجان زده از جا برخاست. « آنجا رو ببین ... مثل اینکه ... آره، آرشه. »
به سمت راهرو رفت و خانم محرابی و آرش را که داخل راهروی بیمارستان در حال جستجوی اتاق سمانه بودند به سمت اتاق راهنمایی کرد.
خانم محرابی صورت سمانه و پاییزان را بوسید و از صمیم قلب از دیدن وی در بیمارستان اظهار تاسف کرد. سمانه با خوشرویی تشکر کرد. پاییزان دسته گل زیبایی را که آرش در دست داشت از او گرفت و در گلدان جای داد. سهند مشغول صحبت با آرش شد. از اوضاع و احوال کارش پرسید و آرش با گفتن اینکه در حال حاضر قصد برگشتن ندارد او را متعجب کرد. پاییزان کنار خانم محرابی نشست و گاهی به صحبت های آنان و گاهی هم به صحبت های آرش و سهند گوش می داد. آرش در رابطه با کار خوبی که در شرکت یکی از آشنایان پیدا کرده بود به سهند توضیحاتی داد و سهند با علاقه و اشتیاق گوش می داد.
پاییزان بی حوصله نگاهی به ساعت انداخت و سپس توجهش به راهروی بیمارستان جلب شد. دو خانمی که از دوستان قدیمی سمانه بودند سرگردان به شماره ی اتاق ها نگاه می کردند. از جا بلند شد و به سمتشان رفت. پس از احوالپرسی گرمی آن دو را به اتاق راهنمایی کرد. کمی بعد هم تصمیم گرفت برای استراحت به منزل برود. از همه خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.
پس از رفتن او، آرش از سمانه و سهند اجازه ی مرخصی گرفت و دوان دوان خودش را پاییزان رساند. او که از دین آرش جا خورده بود گفت: « شما همیشه منو غافلگیر می کنید. »
دیگر آن احساس خصومت و دل آزردگی گذشته را نداشت. نمی فهمید چه چیز باعث اینهمه تغییر در آرش شده، ولی هر چه بود حالا رفتارش دلچسب تر و گرم به نظر می آمد.
آرش نیم نگاهی به او کرد و گفت: « فرصت های کوچک رو باید غنیمت شمرد. ماشین رو همین نزدیکی ها پارک کردم. »
پاییزان بی حوصله نگاهی به اطرافش انداخت. دلش هوای اتاق خلوت و آرام اتاقش را کرده بود. ترجیح میداد کمی پیاده روی کند تا شاید این سوز سرد، اعصاب کش آمده و بی تابش را آرام کند.
با ملایمت گفت: « ممنونم، مزاحم نمیشم. »
آرش با محبت خاصی گفت: « چه مزاحمتی، شما همین جا بایستید، من ماشین رو می آرم. »
romangram.com | @romangram_com