#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_147
کوشا خیلی شمرده گفت: « پاییزان »
« این دیگه چه اسمیه؟ می دونی تازگی مد شده دخترها هنگام معرفی خودشون اسم های عجیب و غریبی می گن، باور کن ... چند روز پیش دختری به من گفت اسمش ژپتوست. همان پدر ژپتوی خودمان ها ... »
کوشا گویی یک کلمه از حرف های اشکان را نمی شنید. گفت: « چشمهاش رو دید؟ تا به حال چنین چشمهایی ندیده بودم. »
اشکان کمی فکر کرد و گفت: « چشمهاش عجیب بود، ولی بازم می گم اسمش پاییزان نیست. »
کوشا با تعجب به سمتش برگشت: « پس اسمش چیه؟ »
اشکان که روبروی او می نشست قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت: « نمی دونم، ولی بسپارش دست من. کارآگاه اشکان همه جا در خدمت شما. »
کوشا با صدای ملایمی زمزمه کرد و گفت: « چه چشمهای عجیبی، تا حالا هیچ نگاهی اینقدر روم تاثیر نداشته. »
اشکان که از بی توجهی او به حرف هایش کلافه شده بود گفت: « ای بابا، کمی روحیه ی ماجراجویی داشته باش. بیا بریم سر از اسمش درآریم. از نظر روانشناسی این مقوله خیلی مهمه. آدم ها به عمد اسم های عجیب برای خودشون انتخاب می کنند. من از همین جا به طور جدی به تو هشدار می دم مواظب خودت باشی، شخص مورد نظر یک انسان معمولی نیست. »
دیدن چهره ی غرق در فکر و لبخند شیرینی که بر لبهای کوشا نشسته بود اشکان را ساکت کرد. در حالیکه کیک دیگری را باز می کرد و به کوشا خیره شده بود، آرام زیر لب گفت: « خدا به دادمون برسه، نشانه هایی از ## شدن در چهره ی این کوشای ساده می بینم. بگذار ببینم ... نه، هنوز گوشهاش دراز نشده، البته گوش های کوشا از بچگی کمی از حالت عادی درازتر بود ... » و همانطور که با خودش زمزمه می کرد مشغول خوردن کیک شد.
پاییزان به سمت اتاق سمانه رفت و در را باز کرد. سهند و مادرش همچنان مشغول صحبت بودند. سهند با لحنی سرزنش آمیز رو به او کرد و گفت: « فکر کنم اگه مریض تو رو دنبال دکتر و دارو بفرسته داستان نوشدارو بعد از مرگ سهراب تکرار بشه. رفتی با دکتر صحبت کنی و بپرسی جواب آزمایش ها حاضر شده یا نه، حالا آمدی؟ »
پاییزان کنار سمانه نشست. « با دکتر صحبت کردم، گفت فردا صبح عمل می شید. جواب آزمایش ها تا شب حاضر میشه. »
سمانه متوجه ی شادابی و نشاطی غیرعادی در صورت دخترش شد.
romangram.com | @romangram_com