#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_146
« اشکان! »
صدای پسر جوان هشدار دهنده بود. اشکان قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت: « مطمئنم خانم نشنیدند ... » و حرفش را از سر گرفت.
پاییزان متوجه شد او قصد جوک گفتن دارد. لحن اشکان هنگام نقل جوک ها آنقدر شیرین و بامزه بود که پاییزان گاهی اوقات از صدای بلند خنده اش خجالت می کشید. با نگاهی گذرا به ساعت، ناخودآگاه از جا پرید. مدت ها از حضورش در بوفه می گذشت. در حالیکه از جا بر می خواست گفت: « خدای من، متوجه ی گذشت زمان نشدم. »
تبسم شیرینی بر لب آورد. اشکان و پسر جوان نیز از جا برخاستند. پاییزان پس از خداحافظی از آن دو جدا شد و به سمت بوفه رفت.
همان موقع پسر جوان با دست به سرش زد و گفت: « فراموش کردم اسمش را بپرسم. »
اشکان نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و گفت: « عزیزم، تو از آداب معاشرت هیچ چیز نمی دونی، احساس می کنم زحمت هایی که به پات کشیدم بیهوده بوده. »
« مگر تو فرصتی هم به بقیه میدی؟ » و با صدای بلند گفت: « ببخشید اسمتون رو فراموش کردم. »
پاییزان که در حال باز کردن در بوفه بود گفت: « پاییزان. »
پسر در حالیکه از آن سمت سالن فریا د می زد گفت: « من هم کوشا ... کوشا فرجاد. »
پاییزان با لبخند با خودش اندیشید: « چه پسر بچه های شیطانی » و از آنجا دور شد.
کوشا در حالیکه خودش را روی صندلی می انداخت گفت: « آخیش. »
اشکان متعجب ایستاده بود و به نقطه ی مقابلش خیره مانده بود. کوشا نگاهی به او انداخت و با ناراحتی گفت: « چی شده؟ چرا مثل علم بالای سر من ایستادی؟ »
« او گفت اسمش چیه؟ جان اشکان گفت اسمش چیه؟ »
romangram.com | @romangram_com