#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_145


پاییزان با افسوس سر تکان داد. پسر گفت: « حالتون رو درک می کنم، چون مادر خودم هم بستریه. »

پاییزان گفت: « من هم مادرم بستریه. »

« امیدوارم زودتر مرخص شن، بیماریشون چیه؟ »

« باید عمل بشه، مادر شما چطور؟ »

پسر جوان گفت: « قلبشون ... »

__________________

هنوز حرفش را به پایان نبرده بود که پسر دومی به میان حرفش پرید و گفت: « مشکل خاصی نیست، این بیماری مختص همه ی افراد عاشق پیشه است. قلب درد، غم هجران، اشک، آه، فغان ... »

« اشکان! » و بعد رو به پاییزان کرد و گفت « دوست من کمی شوخه. » و با چشم غره ای سعی کرد او را ساکت کند.

پاییزان خندید. اشکان که از خنده ی پاییزان جرات پیدا کرده بود گفت:

« می خواستم باب معارفه باز بشه. آخه ترسیدم هر چه کیک در این بوفه هست رو بخورم و هیچکس به من توجه نکنه. »

پاییزان به میز نگاه کرد. چند کاغذ کیک روی هم چیده شده بود. بی اختیار لبخند زد.

اشکان گفت: « راستی شما نشنیدید که ... »


romangram.com | @romangram_com