#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_144

سمانه قطره های گرم اشک را روی دستش حس کرد. با صدای بغض آلودی زمزمه کرد: « آروم باش سهند، آروم باش. »

زمزمه اش آنقدر حزن انگیز بود که شنیدنش هر کسی را غرق در اندوه می کرد. پاییزان پس از صحبت با پزشک سمانه، چون احساس گرسنگی می کرد به سمت بوفه ی بیمارستان رفت. چای و کیکی خرید و جای دنجی نزدیک پنجره یافت و با خستگی خودش را روی صندلی رها ساخت.

در حالیکه از پنجره به بیرون می نگریست آرام مشغول نوشیدن چای شد. از کودکی از محیط بیمارستان متنفر بود. از دیدن چهره های مضطرب و نگرانی که در راهروه ها به انتظار نشسته بودند و از بوی الکل و داروهایی که فضا را انباشته می کرد، بی قرار می شد. آنقدر در افکارش غرق بود که متوجه ی حضور دو غریبه در کنارش نشد. آنها صندلی را عقب کشیدند و درست مقابل او نشستند. صدایی او را از عالم افکارش خارج کرد.

« بابت رفتارم باید باز هم از شما عذرخواهی کنم. »

پاییزان نگاهش را از پنجره برگرفت و با تعجب به روبرویش نگاه کرد. پسر جوانی که صبح در راهرو به او برخورد کرده بود همراه شخص دیگری، روبرویش نشسته بودند.

پسر جوان باز تکرار کرد: « بابت صبح شرمنده ام، آنقدر عجله داشتم که متوجه ی اطرافم نبودم. »

همراه او با تعجب به پسر جوان خیره شد و گفت: « شوخی می فرمایید؟ یعنی اگر عجله نداشتید متوجه ی اطرافتون می شدید؟ »

پسر جوان نگاه اخم آلودی به او انداخت.

پاییزان با لبخند گفت: « خواهش می کنم، متوجه ی اضطرابتان شدم. »

لبخندی صورت پسر جوان را پوشاند، لبخندی که حتی چشم های معصوم او را نیز روشن می کرد. سپس با دستپاچگی کیک روی میز را به سمت پاییزان هل داد.

« بفرمایید. »

پاییزان سر تکان داد. لبخند چند لحظه پیش از صورتش محو شد و باز از پنجره به بیرون نگریست.

پسر جوان که متوجه ی حال او بود گفت: « بیمار بستری کردید؟ »

romangram.com | @romangram_com