#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_143
پاییزان اخم هایش را در هم کشید و تا خواست چیزی بگوید پسر جوان با عذرخواهی گفت: « معذرت می خوام، خیلی عجله دارم ... دست و پام رو گم کردم، شرمنده ... »
پاییزان با قیافه ای درهم گفت: « خواهش می کنم. » و از او دور شد.
وقتی در اتاق را گشود سهند را دید که کنار تخت سمانه نشسته و دست او را در دست دارد. تا پاییزان را دید با شوق و هیجان گفت: « کار خوبی پیدا کردم. »
برای لحظه ای نفس در سینه ی پاییزان حبس شد. سهند دیوانه شده؟ مگه فراموش کرده چند روز پیش با سمانه در رابطه با پیدا کردن کاری مناسب صحبت کرده؟ لابد مادرش متوجه ی دروغ آنها شده بود. چون به چهره ی سمانه نگریست که با آرامش و لبخند به آن دو نگاه می کرد، کمی آرام گرفت.
« به سمانه گفتم، کاری که امروز به من پیشنهاد شد خیلی بهتر از کار چند روز پیش است. چون هنوز قراردادی با شرکت قبلی ننوشتم در قبول این کار آزادم. »
پاییزان نفس آسوده ای کشید، به سهند تبریک گفت و لب تخت نشست. پس از مدتی گفت و گو درباره ی شغل او، سهند رو به او گفت: « فکر کنم جواب آزمایش ها آماده شده، میرم با دکتر صحبت کنم. »
پاییزان سریع تر از او بلند شد و در حالیکه به سمت در می رفت گفت: « تو تازه رسیده ای و خسته ای، من خودم پیش دکتر میرم. » و به سرعت از اتاق خارج شد.
سمانه که با نگاه دخترش را تعقیب می کرد آهی کشید و گفت: « خدا رو شکر، خیلی خوشحالم کار دلخواهت رو پیدا کردی. بعد از این مشکلات، حالا کمی دغده هات کم میشه. »
سهند که همچنان دست او را در دست داشت، خم شد و با حسرت پیشانی سمانه را بوسید.
غبار غم صورت سمانه را پوشاند. « سهند جان، من پاییزان را به تو می سپارم. می دونم در حقش کوتاهی نمی کنی، می دونم ... بعد از من حامی اش باش. »
سهند که از حرف های سمانه برآشفته بود احساس کرد هرم داغی به چشمهایش هجوم آورد.
« چرا این حرف رو می زنی سمانه؟ خودت خوب میدونی تو و پاییزان همه چیز من هستین. خواهش می کنم اینطور حرف نزن. » سپس با اندوه سرش را روی دست او گذاشت.
romangram.com | @romangram_com