#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_142
خیلی جدی پرسید: « مشکلی پیش آمده؟ »
پرستار با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و گفت: « نه، این فرم را پر کنید. »
پاییزان در سکوت مشغول نوشتن شد.
« آخه رئیس بیمارستان و آقای افشار با هم آشنا هستند. به همین دلیل به مادرتان تخفیف زیادی دادند. »
پاییزان که خیلی کلافه بود گفت: « آقای افشار پدربزرگ من هستند. سوال دیگه ای نیست؟ »
پرستار فرصت نکرد جواب بدهد چون پسر جوانی باعجله به آن دو نزدیک شد و ناخواسته به پاییزان تنه زد. پس از عذرخواهی عجولانه ای رو به پرستار کرد و گفت: « این چه وضعیتیه؟ پس چرا مادر من رو بستری نکردید؟ »
پاییزان متوجه شد لحن پرستار دگرگون شده و با صدایی نازک و آمیخته با ناز گفت: « اینجا یک بیمارستان خصوصیه آقای فرجاد و شرایط خاصی دارد. باید برای بستری کردن بیمارتان اول پول پرداخت کنید. در غیر این صورت می تونید به بیمارستان دولتی تشریف ببرید. »
چشمهایش را باریک کرد و لبخند پر اشتیاقی به سوی او زد.
پسر جوان اخم هایش را در هم کشید و گفت: « من هم پول رو می پردازم، ولی حال مادرم الآن خوب نیست. شما او رو بستری کنید، من هم پول رو تهیه می کنم و بر می گردم. »
پرستار لبانش را به نشانه ی تفکر غنچه کرد و با دقت او را برانداز کرد. گفت: « چه می شود کرد. »
پسر با کلافگی گفت: « پس قبول می کنید؟ »
پرستار آهی کشید و گفت: « چاره ای نیست، من با مسئولیت خودم ایشان را بستری می کنم. »
پاییزان که پر کردن فرم را به پایان رسانده بود درنگ بیشتر را جایز ندانست و به سمت اتاق سمانه رفت. داخل راهروی بیمارستان نشده بود که شخصی با شدت به او برخورد کرد. پاییزان بی اختیار به دیوار خورد. بی درنگ با چهره ای خشمناک به پشت سرش نگریست. همان پسر جوان که چند دقیقه قبل با پرستار صحبت می کرد با آشفتگی به او می نگریست.
romangram.com | @romangram_com