#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_141
« کارم تمام شده دارم میام. دکتر چی گفت؟ روحیه ی سمانه چطوره؟ »
پاییزان صدایش را پایین آورد و گفت: « فکر می کنم مامان همه چیز رو میدونه ... ولی خیلی آرام و خونسرده. دکتر هم گفت تا ساعت یازده باید منتظر جواب آزمایش ها باشیم. امشب یا حداکثر فردا صبح عملش می کنند. »
سهند عجولانه گفت: « باشه ... وقتی آمدم تو می تونی به خونه بری و استراحت کنی. »
پاییزان محکم گفت: « نه، من پیش مامان می مونم. »
سهند که کلافه بود گفت: « باشه، بعد صحبت می کنیم ... خداحافظ. »
«خداحافظ. »
پاییزان گوشی را گذاشت و از پرستار بخش تشکر کرد.
پرستار با نگاهی مخصوص به او نظر انداخت و گفت: « شما از بستگان خانم افشار هستید؟ »
پاییزان با تعجب نگاهش را به او دوخت.
« بله. »
« چه نسبتی با هم دارید؟ »
پاییزان متعجب تر از قبل، با دقت به او نگریست. پرستار جوان صورتش بیش از حد آرایش شده بود و رگه ای از بی قیدی در رفتارش نمایان بود.
romangram.com | @romangram_com