#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_140

پوزخندی تلخ بر لبان پاییزان نشست. « بهانه است. »

« پس چرا؟ ... » و حرفش را فرو خورد. با لبخندی معصوم به او نگریست و گفت: « با این اعصاب متشنجی که دارید سوالم رو پس می گیرم. »

لبخندی کوچک بر لبان پاییزان نشست. « مسئله ای نیست که بخواهیم پنهانش کنیم ... همه از فامیل و آشنا از این موضوع مطلعند. »

« پس چرا هیچکس در این مورد به ما چیزی نگفته؟ »

« ماجرا به زمان های دور بر می گرده. شاید این موضوع در زمان خودش مهم بوده، ولی بعد از بیست سال کم کم فراموش شده. »

چون آرش را ساکت دید ادامه داد. « همانطور که مطلعید خانواده ی پدرم افراد سرشناسی هستند که به اصالت و استخوان دار بودنشون افتخار می کنند، اما خانواده ی مادرم بی بضاعت بودند. پدر مادرم آنطور که برام گفتند کارگر ساده ی کارخانه ای بوده. مادرم با مشکلات زیاد تونسته درس بخونه و دانشگاه بره. بعد از پایان تحصیلاتش برای کار به شرکت پدرم میره و در آنجا به عنوان کمک حسابدار مشغول به کار میشه. بعد از مدتی هم پدرم ازش خواستگاری می کنه. پدرم برخلاف تمایل خانواده اش با مادرم ازدواج می کنه و مادربزرگم، مامانم رو مسبب جدایی پدر از خانواده اش و حتی مرگ اون میدونه. همیشه می گه که اگر سمانه وارد زندگی کاوه نمی شد، سرنوشت غیر از این بود. می دانید، مادربزرگ آنقدر از مادرم نفرت داره که حتی حاضر نیست من رو به نامی صدا بزنه که او برام انتخاب کرده. حالا هم به بهانه ی انتقام از کمک به ما دریغ می کنه. می گه سمانه باید تاوان پس بده ... تاوان مرگ کاوه رو ... » و خاموش شد.

آرش بی آنکه کلمه ای حرف بزند با حیرت به حرف های او گوش می داد. با هر کلمه ای که از دهان او خارج شده بود جواب سوالات بسیاری در ذهنش داده شد.

پاییزان از پنجره به بیرون نگریست و به دوردستها خیره ماند.

__________________

با کمک پدربزرگ و همراهی او، خیلی زود توانستند سمانه را در یک اتاق خصوصی بستری کنند. سمانه با بستری شدن و جراحی، موافقت کرد. آرامشی عجیب در وجودش موج می خورد که پاییزان را دلگرم می کرد. مشغول صحبت با سمانه بود که نامش را از بلندگوی بخش صدا زدند. با سرعت از اتاق خارج شد و پس ار معرفی خود، پرستار به تلفن اشاره کرد و گفت: « با شما کار دارن. »

پاییزان با تردید گوشی را برداشت. با شنیدن صدای گرم سهند که در گوشی پیچید نفس آسوده ای کشید.

« سمانه رو بستری کردید؟ »

« بله، تو کی می آیی؟ »

romangram.com | @romangram_com