#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_139
اعصاب متشنجش بعد از شنیدن این حرف ها فرو ریخت. پس او تغییر نکرده بود بلکه می خواست با این حرف ها او را تحقیر کند. نفهمید چه می کند، فقط می دانست کلمه ها بی اراده از دهانش خارج می شود.
« شما چه فکری می کنید، میدونم از اوضاع مالی ما باخبرید، ولی لزومی نمی بینم بخواین ثروتتون رو به رخمون بکشید. یک بار گفتم که پدربزرگ کمکم می کنه، اما شما باز حرف خودتون رو می زنید. اگه مشتاق کمک هستید چند موسسه ی خیریه نشونتون می دم ... نمی دونم چی بگم، فقط میدونم این به رخ کشیدن ثروت، نشان دهنده ی ... » و سعی کرد کلمه ای مناسب پیدا کند اما کلمه ها از ذهنش فرار می کرد.
آرش با ناباوری به چهره ی برافروخته ی او خیره ماند. پیش از این توفان ماشین را پارک کرد و با حیرت به حرف های او گوش داد. قصد ناراحت کردن او را نداشت. شرایطش را می فهمید و می خواست کمکی کند، حتی سعی کرده بود تا جایی که می تواند مهربان و با محبت رفتار کند. پس از صحبت های او که با صدایی بلند ادا شده بود، آرام گفت: « منظوری نداشتم، نمی خواستم ناراحتتون کنم. »
پاییزان مدتی خیره به او نگریست، سپس سر به زیر انداخت. نمی فهمید چطور آرامشش را از دست داده و اینطور پرخاشگرانه با او صحبت کرده. رفتار مهربان آرش بیش از پیش شرمنده اش کرد.
« ببخشید عصبانی شدم ... نمی دونید این مدت چقدر به من سخت گذشته، اینقدر اعصابم تحت فشاره که با کوچکترین حرفی از کوره در می رم. » و با صدای بغض آلودی ادامه داد: « تمام مدت غصه ی مامانم و سهند رو می خوررم. می دونم مامانم رو از دست میدم. سهند هم که خودش رو مقصر همه چیز میدونه شبانه روز خودش رو سرزنش می کنه. بعضی وقت ها احساس می کنم قادر نیستم این وضع رو تحمل کنم. ولی باز به خاطر مامان سعی می کنم سرپا بایستم ... به خاطر اون که می دونم به زودی تنهام میذاره ... »
پاییزان با صدایی اندوهگین این جملات را بیان کرد. آرش بی آنکه کلمه ای بگوید به او می نگریست. پاییزان نفسی بلند کشید و با صدای خسته ای ادامه داد: « از حرف هایی که بی اختیار زدم خیلی متاسفم، اعصابم خیلی متشنجه ... به خصوص این چند روز که تقاضاهامون بی نتیجه مونده. »
« با مادربزرگتون صحبت کردید؟ »
پوزخندی ناخواسته بر لبان پاییزان نقش بست. این حرکت او از دید آرش مخفی نماند. در حالیکه ماشین را روشن می کرد گفت: « متوجه شدم رابطه ی بین شما و مادربزرگتون کمی غیرعادیه، با هم مشاجره کردید؟ »
« مشاجره نکردیم. شاید به نظر شما عجیب باشه ولی حتی مادربزرگ هم حاضر نیست به ما کمک کنه. »
« باور نمی کنم! مگه میشه او به عروسش کمک نکنه؟ اون هم در این شرایط استثنایی که ... »
پاییزان آهی کشید و گفت: « به نطر شما شرکت نکردن مامانم در میهمانی های فامیلی و خانوادگی غیرعادی نیست؟ »
آرش سر تکان داد و متفکرانه گفت: « بله، عجیبه. ولی مادربزرگتون گفت به دلیل بیماری قلبی از اجتماعات و هیجانات پرهیز می کنند. »
romangram.com | @romangram_com